بی ویرایش نوشت ها

مثل همه ی ادم های دنیا صبح بیدار میشدم و مسواک میزدم و دست و رویم را میشستم و نگاهی ب حیاط پر از برگ می انداختم و ها میکردم و سردی هوا را احساس میکردم فنجانم را بر میداشتم و پشت میزم مینشستم…مدت زیادی نبود که چیزی فکرم را ازار نمیداد شاید هم اتفاقی اجازه ی این کار را نداشت!هر چه بود روزهایم را با لبخند و شب بخیر کشداری به شب میسپردم… امااین پاییز مرا در خود کشته است،مثل تمام برگ های زرد و نارنجیش ک حالا زیر برف جا خوش کرده اند، و یخ میزنند و دم نمیزنند…شده ام همان ادمک برفی که با زحمت و توجه درست میشود اما افتاب با بی رحمی تمام میتابد و تمام رویاهایش را از او میگیرد…شاید روان ترش کند اما شکلش را برای همیشه از بین میبرد. این پاییز یادم داد که یادم باشد همه مثل من نیستند…این پاییز یادم داد جز چشمهایم کسی را باور نداشته باشم…گفته بودم این پاییز مرا میکشد؟


برچسب‌ها: روزمره
+ ۱٤ آذر ۱۳٩٢ ٤:٥۸ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()