بی ویرایش نوشت ها

ساعت نزدیک 6 صبح چهارشنبه 13 اذر یک روز برفی است...و من طبق معمول هر روزه به سان جغدی  نشسته ام و مشغول تایپ کردنم...این بی خوابی ها دست بردار نیستند و هر روز یک ساعت اضافه تر میشوند...شب هایی را که جز من کسی بیدار نیست انقدر فکر میکنم که کله ام داغ میکند و در و دیوار را به تماشا می نشینم و تمام اتفاقات زندگی ام را هزار بار مرور میکنم و یک جاهایی خودم را تشویق میکنم و بعضی وقتها هم فحشی نثار خودم میکنم...راستش این کند و کاوهای شبانه خیلی هم بد نیستند حداقلش این است که تو تمام مدت متمرکز موضوع هستی و نگاهت خیلی تحلیل گرانه تر از هر وقتی است...بعضی شب ها وقتی کتابم را کنار میگذارم رنگ لاکم را عوض میکنم و با وسواس خاصی دیگری را جایگزینش میکنم...دقیقا منطبق با احوالاتم...حتما الان در دلتان میگویید دیوانه ایی...شاید از دور اینطور به نظر برسد ولی باور کنید وقتی تمام شب هیچکاری برای انجام دادن نداشته باشید همین چیزهای کوچک خودشان کلی حواس ادم را پرت میکنند.تا چند ساعت پیش داشتم فکر میکردم بیایم چیزی بنویسم و اینجا را از این سوت و کوری دربیاورم حتی موضوعی برای نوشتن هم به فکرم رسید اما تا صفحه ی مدیریت را باز کردم کل مغزم تهی شد و هر چقدر فکر کردم چه چیزی قرار بوده بنویسم یادم نیامد.
برچسب‌ها: روزمره

+ ۱۳ آذر ۱۳٩٢ ٥:۳٥ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()