بی ویرایش نوشت ها

نشسته بودم و پا روی پا انداخته بودم...و همینطور که به کتابم چشم دوخته بودم همزمان به او فکر میکردم...به اینکه چقدر میتوانم از او متنفرم باشم و حتی فکر کردن در مورد خاطراتش ازارم دهد...و تمام مدت تصورم این بود که دارم با دست های نیمه جان خودم خفه اش میکنم و دست هایم سردتر از همیشه روی گونه هایش نشسته اند...و تقصیرها را گردن خودم می انداختم و یکی در میان لعنت بود که پی خودم میفرستادم و کله ام داغ میکرد...از این همه حماقتم...در خیالم دستم را به طرفش دراز کرده بودم و کشیده ی اب نکشیده ایی نثارش میکردم...لعنتی روز و شب را از من گرفته...و همینطور که دمای اتاق بالاتر میرفت فکرم شعله های بلند تری میگرفت...با صدای گوشی سرم را چرخاندم به طرف چپم و همین که اسم یکی از دوستانم را دیدم ذوق زده شدم و از فکرش بیرون امدم..."ص" بود برایم در وی چت پیام داده بود که دختر اصلا حواست به من هست؟ من بدون اینکه جواب او را برایش بنویسم زیر لب برای خودم زمزمه کردم...اصلا حواسم به خودم هم نیست...حالش را پرسیدم و او طبق معمول سرش شلوغ بود...گفتم بعدا با هم حرف میزنیم...و صفحه را بستم...و دوباره به این فکر کردم که من چقدر از او متنفرم.


برچسب‌ها: ذهن پرتشویشم
+ ۱٦ آبان ۱۳٩٢ ٩:٥۱ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()