بی ویرایش نوشت ها

بعضی حس ها خیلی لعنتی تر از انند که بیایند خودشان کلمه بشوند بنشینند روی سفیدی کاغذ...همین ها تمام مدت دل ادم را به یغما میبرند و برای خودشان وول میخورند و قلقلکت میدهند...نه انطور که بخندی... نه...طوری که توان اشک ریختن را هم بگیرند و مات و مبهوت مجبور شوی فقط نگاه کنی...و هی لبت را گاز بگیری و مو بر تنت سیخ بشود... و نتوانی حرف بزنی همین حس ها خیلی لعنتی هستند...نه میشود گفتشان نه میشود نوشتشان و نه حتی جرات فکر کردن در موردشان را داری...کرخت و بی حس میشوی و دوست داری فقط روی تخت دراز بکشی و به در و دیوار خیره شوی تا ساعت بشود 11 12 1 2 و همینطور تا شب بی حرکت بیفتی و حال حرف زدن و حتی غذا خوردن هم نداشته باشی...فقط ته دلت حس کنی که باید بالا بیاوری حرف ها انقدر سنگین شده باشند که هی انگشتت را فرو کنی ته حلقت و عق الکی بزنی و تهش بشود هیچی به هیچی... و بیشتر هم بخورد و مخلوط بشود و تو هی بیشتر دردت بگیرد.


برچسب‌ها: ذهن پرتشویشم
+ ۱٤ آبان ۱۳٩٢ ٢:٠٧ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()