بی ویرایش نوشت ها

از روزی که فکر میکردم نفس کشیدن برایم غیر ممکن است بیشتر از هفت ماه میگذرد..من اما هنوز هم هر روز صبح از خواب بیدار میشوم دست و صورتم را میشورم و مسواک میزنم و با مامان صبحانه میخورم...هنوز هم رنگ لاک هایم را یک در میان عوض میکنم...هنوز هم کف اتاق تاریک بی هدف دراز میکشم و به سقف خیره میشوم...و به تمام زندگی فکر میکنم و لبخند میزنم و اشک میریزم...و شب ها تا دیر وقت به حرف های مامان گوش میدهم و در حالی که دارد از اخرین عروسی که رفته تعریف میکند من هم به خیلی چیزها فکر میکنم و سوال پیچش هم میکنم که مبادا فکر کند اصلا حواسم نیست....بلند بلند میخندم...هر روز ساعت 5 بعد از ظهر دلتنگ میشوم...پنجره را باز میکنم و بی هوا به هوای دیدن کسی به خیابان خیره میشوم...هنوز هم رویای خیلی چیزها را در سر دارم ... و برایشان تلاش میکنم...هنوز هم احساس خوشبختی میکنم...من یادم نرفته که خوشبختی معانی متفاوتی دارد و بعضی وقت ها با از دست دادن و نداشتن خیلی چیزها هم میشود احساس خوشبختی کرد...خوشبختی های ریز ریز...خود خود زندگی هستند.

+پارسای عزیز ممنونم برای مهربانی همیشگیت.


برچسب‌ها: روزمره
+ ۸ آبان ۱۳٩٢ ۸:۱٢ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()