بی ویرایش نوشت ها

 

پاییز که میشود و هوا سرد...دلم لباس های رنگی کاموایی بافته شده میخواهد...از همان هایی که مامان ها برای بچه هایشان میبافند...از همان هایی که میل های بافتنی را با عشق میگیرند و زیر و رو میبافند...کاش مامان انقدر برای این کارها بی ذوق نبود... و میتوانست تنم را با دستانش گرم کند...و برایم شالگردن و کلاه ببافد...تا من شال و کلاه کنم و روی برف هایی که از دیشب جا خوش کرده اند قدم بزنم و خیالم راحت باشد از اینکه دستهای مامان همیشه کنارم هستند.

دو سال پیش بود که تا میتوانستم خواهش و التماسش کردم که برایم ببافد...که برای یکبار هم که شده کاموا به دست بگیرد...حق داشت بلد نبود...اگرهم بود حوصله ی یکجا نشستن و زل زدن و زیر و رو کردن را نداشت...اما من ول کن نبودم...اخرش هم کار خودم را کردم و مجبورش کردم تا با من بیاید و برایم کاموا بخرد و ببافد...تا لحظه ی اخر خریدن با اخم نگاهم میکرد و ذوق بی اندازه ی مرا نمیفهمید...به زور من یاد گرفت و شالگردنش را برایم بافت اما کلاهش را دختر عمویش که خیلی باهم صمیمی هستند بافت.

مامان حق داشت حرص بخورد من راضی نمیشدم به اینها و دلم چند تای دیگر میخواست...اما قبول نمیکرد...گفته بود اگر بخرم دست بهشان نمیزند و حوصله اش را ندارد...فکر میکردم مثل دفعه ی قبل میتوانم قانعش کنم اما سخت در اشتباه بودم...تصمیم گرفتم خودم ببافم و همین کار را کردم.من بافتن را عاشقم ارامش بی نظیری دارد...همین که ببینم چیزی با دستهای من متولد میشود...حس فوق العاده  خوبی به من میدهد.اگر من هم مثل مامان دختر داشتم حتما برایش همه چیز میبافتم...خوش بحال دخترکم:)

+عکس بالا همان دو شالگردنی هستند که خودم بافته ام.

++نظرات ازادِ


برچسب‌ها: خاطره نوشت, روزمره
+ ۱۸ مهر ۱۳٩٢ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()