بی ویرایش نوشت ها

یک روز افتابی باشد...بعد وقتی از خواب بیدار میشوم پستچی بیاید در بزند...توی خواب و بیداری با دست و صورت نشسته ایفون را جواب بدهم...بگوید نامه دارم...من بپسرم از چه کسی و او فقط بگوید که بروم دم در... از روی لباس های نیمه برهنه ام مانتو تنم کنم بروم دم در...یک نامه ی تزئین شده بدهد دستم و یک جعبه هم...من کنجکاو تر از همیشه وقتی پله ها را دوتا یکی میکنم نامه را باز کنم...و به این فکر کنم که من چقدر دوست داشته ام کسی برایم نامه بنویسد...اتفاقی که هیچ وقت نیفتاد اما من بارها برای همه نوشتم و نوشتم بعضی هایشان را خواندند و بعضی هایش برای خودم ماند...سر به مهر ماند...در حین فکر کردن به این ها نامه به دست تقویمم را خط بزنم و یادم بیاید که امروز تولدم است... بروم سر وقت جعبه ی کادو پیچ شده و در حالی که دارم روبان هایش را از هم باز میکنم چای دم کنم و پنیر را از یخچال بیرون بیاورم...همینطور فکر کنم که ممکن است برایم چه چیزی فرستاده باشی...یک شاخه گل؟ نه فکر نمیکنم...یک ساعت از همان هایی که خیلی دوست دارم...نه...نه...عطر؟...نه...بعد هی اپشن هایم را جا به جا کنم...اخرش برسم به یک نوشته ی ساده با خودکار ابی...نوشته ایی "محبت"...من کیف کنم و لبخند روی لبم کشیده شود...بی اختیار به طرف نامه ایی که نوشته ایی جذب شوم...بخوانم و بخوانم تا به اخر برسم...و تا اخر دنیا جمله ی اخر نامه ات را فراموشم نشود.


برچسب‌ها: توهمات
+ ٩ مهر ۱۳٩٢ ٧:٤٧ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()