بی ویرایش نوشت ها

همین هفته ی پیش بود که خانوم "الف" یکی از همسایه های 19 20 سال پیشمان زنگ زد و دعوت به شام کرد...بعد گفت که همه ی دخترهایش هستند و زودتر بیایید...سفارش کرد که ویدیو را هم با خودمان ببریم و فیلم تولد های 12 سال پیشمان را هم...ان وقت ها برای تولدهایمان همه را دعوت میکردیم...من کلاس داشتم و رفتنمان کمی دیر شد

بعد از احوال پرسی و  پذیرایی...رفتم تا 12 سال پیش را به تصویر بکشم که دیدیم مامان جان فیلم بعدی اش را اشتباهی اورده و یکی از تولد های خانوادگیمان بود از همان ها که فامیل درجه یک دعوتند...بعد از برانداز کردن شکل و شمایل بنده نوبت رسیده بود به گفتن شیطنت هایم...اصلا ابرو برای ادم نمیماند...ان ها تعریف میکردند و میخندید و من از خجالت سرخ میشدم...چه کارها که نکرده بودم...کیلو کیلو عرق شرم میریختم از ان ادا اطوار های کودکی ام.

بین فیلم های ان ها یکی بود که هویتش نا معلوم بود...تا فیلم را پلی کردم صدای خنده جماعت بالا گرفت...دختر بزرگش که حالا دوتا هم بچه دارد بود...با ژست های 12 سال پیش خودش میرقصید و کیف میکرد...بعد دختر کوچکش هم ان عقب تر نشسته بود و مدام التماس میکرد تا خواهرش "س" از او هم فیلم بگیرد...بیچاره فکر میکرده دیده نمیشود لابد...همینجور با حرکات موزون او ما هی قهقه میزدیم همسرش هم ایستاده بود و میخندید...من انقدر خندیده بودم که گریه ام گرفته بود...هی اشک بود که پاک میکردم و از خنده نقش زمین میشدم...شاید فان ترین صحنه ایی بود که در طول عمرم دیده بودم.

حواسم به همه بود و متوجه خط های لبخندشان بودم...چهره ی همه از شادی برق میزد و من دلم برای ان روزهای خوش تنگ میشد...همان روزهایی که کل دغدغه ی من بازی قارچ خور بود...که با پسر همسایه بازی میکردم...چشمم دنبال همان دسته ی داغ کرده ایی بود که در دست صاحبش بود و بالاخره محکوم به خسته شدن بود...قایم شدن پشت بخاری برای نرفتن به خانه بود...ادا های همیشگی...نقاشی های هر روزه...خنده های ناب...مسخره بازی هایی که از خنده دلمان را به درد میاورد...پفک و کاکائو...بعد فکر کردم چقدر ما از زندگی دور شده ایم...مامان و بابا چقدر زندگی را برای خودشان و ما سخت کردند...کاش همان موقع ها بود  که من با "پ" توی حیاط خانه اشان بازی میکردیم و حرف میزدیم و تابستان ها از حیاطشان بوی سیب میامد...کاش همان موقع ها بود که هر روز صبحمان را با انرژی اغاز میکردیم و شب را به امید بیدار شدن فردا به پایان میرساندیم...نه به امید بیدار نشدن...همیشه می گوییم میگذرد...این بار میخواهم بگویم کاش ان موقع ها نمی گذشت.


برچسب‌ها: خاطره نوشت
+ ۸ مهر ۱۳٩٢ ٥:٤٦ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()