بی ویرایش نوشت ها

این روزها خیلی کلافه و سردرگمم...دنبال چیزی میگردم...از اینده میترسم...بیشتر از هر چیزی سکون جذبم میکند...دلم میخواهد یک جا بنشینم صبح را شب کنم و شب را صبح...حتی نمیدانم تصمیم درستی گرفته ام یا نه اما هر چه هست حداقل سعی میکنم به بهترین نحو اداره اش کنم...من هیچ وقت مدیر خوبی نبوده ام...همیشه کارهایم بی برنامه بوده اند...برنامه ریز خوبی نیستم هیچ وقت نبودم و بیشترین اسیبی که دیده ام هم به همین دلیل بوده...حتی بعضی وقت ها تمام روز را یک جا مینشینم و فقط فکر میکنم...بعد از ساعت ها فکر کردن باز هم به نتیجه ایی نمیرسم...این روزها مازوخیسم وار زندگی میکنم.

حتی از حرکات خانوم"د" مربی اموزش رانندگی ام هم طی این دو جلسه بیزار شده ام...یک خانوم تپل سبزه که مدام در حال خوردن است و در یک و نیم ساعت بی اغراق بیشتر از 10 بار تلفنش زنگ میخورد...که یا غیبت خانوم ایکس را میکند یا ساعت های مهمانی را هماهنگ میکند...مثلا همین امروز تلفنش را توی اژانسی که کار میکند جا گذاشته بود و مرا وادار کرد که زنگ بزنم که شاید داخل ماشین باشد اما خبری نبود...رفتیم داخل اژانس و انجا پیدایش کردیم...البته این را هم بگویم هر وقت از جلوی سیب زمینی یا هویج بگذریم هوس خرید هم به سرش میزند و ارام میگوید که نگه دار و من هم نمیشنوم و رد میشوم بد یک جور خیلی بدی نگاهم میکند...جدای از این ها بنظر کمی فقط کمی مهربان میرسد.

داشتم فکر میکردم کاش میشد یک دستگاهی چیزی اختراع بشود که نتیجه ی تصمیم ادم ها را نشان دهد...چیزی مثل ساعت برنارد...بعد مثلا هی تصمیم بگیری هی دکمه ی go اش را فشار دهی برود جلو ببینی خوب است یا بد...ببینی چه میشود...چیزی مثل برنامه ی face reading که نشانت دهد... اصلا خوب و بدش را هم بسپارد دست خودمان.این روزها حوصله ی هیچ چیز را ندارم.


برچسب‌ها: روزمره, ذهن پرتشویشم
+ ۸ مهر ۱۳٩٢ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()