بی ویرایش نوشت ها

 

گاه گاهی دیده ها و شنیده هایم را به دست فراموشی میسپارمُ تهی میشوم از تمام صداها و تصویرهای ذهنم.دوست ندارم این گاه گاه ها را مانند باران ماسه های افکارم را میشویند و میبرند.حمله ور شدن واژه ها و پرسه زدن هایشان افکارم را به هم میریزند ومرا تا رویاهایم هدایت میکنند.کلاس شروع شدهُ مبحث شیمی است و من هم با علاقه سراپا گوشم.کلاسش را دوست دارم بویِ امید میدهد.حرفهایش با جانم امیخته میشوند و افکارم هر دم شعله های بلندتری میگیرد.بیشتر از معلمُ استاد مشاور خوبی است.همه اَش حواسم به بچه های دیگر میرود در چشمانشان امید را میخوانم و هجی میکنم.این ساعت کلاس خیلی زود میگذرد دلچسب و مفید است.

با لبی تشنه روانه ی خانه میشوم آدمهای اطرافم به نظر در تلاتم اند و هر یک دیگری را میکوشد در این روزها.تاکسی ها ایستاده اند میروم جلوتر ببخشید... بله میروم بفرمایید صندلی جلو را برای نشستن انتخاب کرده ام در فکر تصاحب اولین ها مینشینم انجا.اندکی بعد با مسافری مواجه میشوم که گویا از ان ادمهای وراج رو اعصاب روست.سلام میکند تعجب میکنم  با ان قیافه ایی که من نشسته ام به من سلام میدهد به رویِ خودم نمیاورم و خودم را به نشنیدن میزنم تا شاید به دست فراموشی سپرده شوم.ولی او انگار دست بردار نیست.شروع به حرف زدن میکند.ببخشید خانم من سلام کردم و جواب سلام واجب است در دلم یک نسخه ایی برایش میپیچمُ سلامی از سر ناچاری روانه ی گوشش تا شاید دست بردارد.دوباره برای سخن وری لب میگشاید.ببخشید میتونم ی سوالی ازتون بپرسم.

من: با یک لحن ناراضی:بعله بفرمایید؟

اون:قبلنا خانما تو تاکسی....

مسافر دیگری از راه میرسدُ مرا نجات میدهد تا دوباره غرق افکار خودم شوم.معلوم است از ان جوان هایِ بی چشمُ رو است حتی با راننده هم مشکل دارد انگار کمی ان طرف تر پیاده میشودُ من هم یک نفسِ راحت روانه ی ریه ام میکنم که از دست او خلاص شدم.بعد از رفتن او گفتُ شنود ها هم چنان ادامه میابد و سرانجام به بدبختیِ ملتُ و تامین سختیِ معاش و مشکل جوانان ختم میشود.نتیجه گیری اش هم میشود که از این به بعد باید مــُرد.

میرسم به نقطه ی پایان و جایی که باید جایگاه اولم را ترک گویم و به طرف خانه راه بیفتم.امروز خسته ام و تشنه اما تحمل باید کرد.

+آدمها گاهی احمـــق میشوند.


برچسب‌ها: روزمره
+ ۱ امرداد ۱۳٩۱ ٦:۳٦ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()