بی ویرایش نوشت ها

اسمش سارا بود...عاشق درس و مدرسه همیشه ی خدا با اون همه کاری که واس انجام داشت نمره هاش خوب بود حتی بهتر از بقیه ی دخترایی که کاری جز درس خوندن نداشتن...دوست داشت همیشه اول باشه...ولی خب تو روستا کسی نبود که پی درس خوندنشو بگیره...مدرسه ی ما نمونه بود و بخاطر همین اکثرا بچه هایی روستایی ام میومدن.بعضی وقتها تو خودش میرفت انگار که یه دنیا غم تو دلش بود ولی همیشه لبش خندون بود.

سالهای اخر دبیرستان  بودیم...فکر میکنم سال سوم بود...سارا یه دفعه غیبش زد...هر کار کردم هیچ کس هیچی نگفت...نگفتن چی شده...همیشه جای خالی صندلیش دلمو به درد میاورد...با بغض نگاه میکردم با گذشت چند ماه هنوز کسی جرئت نکرده بود اونجا بشینه...انقدر دختر اروم و مهربونی بود که همه ی کلاس از نبودنش شوکه شده بودند...روزها میگذشت و ما نبودن سارا عادت میکردم...رفته رفته دیگه خیلی عادی شده بود...کم کم حس بد نبودنش داشت از یاد ما میرفت...نه که بخواییم یادمون بره نه ولی خب این از ویژگی های زمانه...هر چقد میگذره همون قدر همه چی کهنه میشه و زود یاد ادم میره.

موقع امتحانای مدرسه بود...یه چند تا از بچه ها بودن که همیشه با کمک سارا بود که قبول میشدن و از مدرسه اخراج نمیشدن...همینجور گرد هم نشسته بودیم که یکی از اون بچه ها با صدای غمگینی گفت...امسال که سارا نیست چیکار کنیم؟ رو کرد به  من و گفت تو میتونی کمک کنی توام به اندازه اون درست خوبه و شاگرد اولی...منم نه که بترسم ولی دوست نداشتم اینکارو انجام بدم...حس خوبی بهم نمیداد...تو همین فکر بودم که چیکار کنم و چیکار نکنم...که یه دختر قد بلند سبزه گفت:کدوم سارا؟ همونی که لاغر بود و چشمای ابی داشت؟ همه باهم گفتن اره  خودشه ... ولی تو از کجا میشناسیش؟ گفت: دختر خالمه...دهن همه از تعجب باز مونده بود...انگار که با زبون بی زبونی ازش میخواستیم بگه که سارا کجاست و چه بلایی سرش اومده... اهی کشید و گفت:اون نمیخواست دلش نمیخواست اینجوری بشه حتی گریه کرد... التماس کرد قبول نکردند که شوهرش ندن...گفتیم:چی شوهر؟ سارا؟ الان؟ دوباره اهی کشید و گفت:اره خانواده ی پدریش رسم دارند دخترو تو این سن شوهر میدن و سارا هم قربانی همین رسم اشتباه شد...الانم فقط داره میسوزه و میسازه...و هر دفعه میبینمش لاغرتر و پژمرده تر از دفعه ی قبل میشه...دلم براش میسوزه هیچ کاری نمیشه براش کرد...همه ناراحت شده بودن و پچ پچای در گوشی شروع شده بود...هر کسی یه حکمی صادر میکرد بدون دونستن وضعیتش...من شب تا صبح با فکر سارا سر کردم....دم دمای صبح بود که پلکام سنگین شد و دو ساعتی به خواب رفتم.

چند سال از اون موقع گذشته بود شاید 14 سال میشد که من دیگه به اون موضوع فکر  نمیکردم...با دخترم داشتیم میرفتیم خرید... دخترم اصرار که مامان تو رو خدا با اتوبوس بریم تو همش منو با ماشین میکشونی این ور اون ور...من تا حالا سوار تاکسی و اتوبوس نشدم...جوری حرف میزد که قانعم کنه و کار خودشو کرد...گفتم باشه و ماشین نبردم...منتظر اتوبوس بودیم...وایستگاه هم نسبتا خلوت بود...حس کردم یه چهره ی اشنا میبینم...دقتمو بیشتر کردم...زل زدم به چشمای ابی خانومی که اونجا نشسته بود...بی اختیار زیر لب زمزمه کردم "سارا"...اره خودش بود....همونجوری بود که دیده بودم...رفتم نزدیک تر و دستشو گرفتم...اونم منو شناخته بود...بغلش کردم...همه چیو بهش گفتم...اون گفت و من گفتم...فهمیدم چندین سال بعد به خاطر بچه از شوهرش جدا شده... یعنی شوهرش طلاقش داده... و اومده شهر و ادامه تحصیل داده...دکتر شده بود و برو بیایی داشت...ته دلم خداروشکر کردم و مطمئن شدم خدا همونیه که حق واقعی هیچ کسی ضایع نمیکنه.شمارشو گرفتم و ادرس خونشو...تا دوباره مثل همون موقع ها یه دوستی نابی رو باهاش شروع کنم اینبار با شرایط جدید.


برچسب‌ها: داستانهام
+ ٤ مهر ۱۳٩٢ ٢:۳٤ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()