بی ویرایش نوشت ها

بالشتم را کمی جابه جا میکنم...دراز میکشم و دستهایم را زیر سرم میگذارم...صدای تپش های قلبم تند تر از همیشه به نظرم میرسد...چشمانم را ک میبندم دخترک 6 ساله ی پر شر و شور جلوی چشمانم ظاهر میشود...تمام این چند سال تند تند در نظرم میگذرد...اولین صحنه از سرویس مهد کودکم ب چشم میاید...ان وقت ها با هم بودن  را دوست داشتم نگذاشتم بابا برایم سرویس تکی بگیرد... دوست داشتم با بقیه باشم...سرویس مهدکودکم یک پیکان سفید با راننده ی مهربان بود با بچه های قد و نیم قد...من خیلی یک دنده بودم اکثرا خانوم مربی تنبیهم میکرد...یک دست و یک پایم را بالا میگرفتم یا میگفت اگر دوباره تکرار شود می فرستمت اتاق شیر خوارها...من از اتاق شیرخوارها وحشت داشتم...از جیغ های مدامشان وحشت داشتم...ان روزها بی دلیل وحشت داشتم...یک روز گرم بهاری بود سرویس سر ساعت امد و من دوان دوان به طرفش رفتم و سوار شدم...یادم نیست چه شد که من از پشت پسرک همکلاسیم را هل دادم و بعد یک سیلی به صورتش زدم بیچاره خون دماغ شده بود و من هم کیفم کوک بود...دلم خنک شده بود...به گمانم جای مرا اشغال میکرد نامرد...اصلا حقش بود دماغش را بشکنم...رسیدیم مهد...حالا تنبیه خانوم مربی انتظارم را می کشید...برایم مهم نبود چه پیش میاید...چیزی که مهم بود کتک زدن پسرک پر رویی بود که دمار از روزگارم دراورده بود...من اما همین صحنه ها را یاد دارم...یادم نیست چه شد و مربی چه تنبیهی برایم در نظر گرفت و من چه کردم فقط یادم است که انتقام گرفتم.

صحنه ی بعدی اول مهر سال اول دبستان است...من و مامان داخل حیاط مدرسه شدیم...دخترک هایی با مقنعه های صورتیِ چانه دار و مانتو هایی ک به زرشکی میزد دنبال هم میکردند....مامان با دست نشانم داد که این ها همکلاسی های امسالت هستند برو و تو هم بازی کن...گفتم باشه میرم...رفتم ولی تا مامان پایش را از مدرسه بیرون گذاشت شروع کردم به گریه کردن...نمیدانم احساس غریبی بود یا چه چیزی بود ک سراغم امده بود...بعد یکی از همان مقنعه صورتی ها سراغم امد...اسمش نازلی بود خوب یادم است...نازلی دختر مهربانی بود ک دلداریم داد...میگفت گریه نکن من هم مثل تو بودم...با نازلی کنار امدم...دوستش داشتم...زنگ های تفریح با هم بازی میکردیم حرف میزدیم...حالا چند سال گذشته از ان روزها و من هنوز هم نازلی را در خیابان میبینم و لبخند میزنم.

پنجم دبستان را خیلی دوست نداشتم...یک ماه تمام مدرسه نرفته بودم ان هم مهر ماه را...همین ک مدرسه شروع  شد ما رفتیم مکه...ماه رمضان هم بود و روزهای انجا بودنمان به درازا کشید...بعد از برگشت...حس همان کلاس اول را داشتم...شب ها تا ساعت 3 بیدار میماندم و تکلیف مینوشتم هم درسهای هر روز را هم ان یک ماه غیبتم را...باید جبران میکردم...معلم نمیگذاشت کنار دوست صمیمی ام بنشینم...از من اصرار بود و از اون انکار...گذاشته بودم کنار یک دختر تپل و نچسب...همیشه ی خدا دعوایمان بود ازش متنفرم بودم...درس نمیخواند...بیچاره پدر و مادرش بی سواد بودند...دوستش نداشتم...فقط تحملش میکردم...همیشه دهانش افت میزد...و از ان ماده های بنفشی ک نمیدانم نامش چیست هم میزد...دهانش بنفش میشد...ترسناک تر میشد...ان همه تنهایی را دوست نداشتم.کلاس پنجم را هم خیلی دوست نداشتم.

اول راهنمایی مدرسه ام را عوض کردم...اینجا را دوست داشتم محیط قشنگی داشت بزرگ و دوست داشتنی بود...دوستان خوب و زیادی هم داشتم...هنوز هم دارم یکی از همان ها الان از صمیمی ترین دوستانم است...تا پارسال هم با خیلی هایشان با هم بودیم...شاید این اولین تغییری بود ک از پیش امدنش خوشحال بودم.

سوم راهنمایی بی اندازه دوست داشتنی بود...هم بی نهایت درس خوان بودم هم بازیگوش...هر روز یک اتفاق تازه برای افتادن بود...یک عالمه حرفهای درگوشی...از روزهای تعطیل بدم میامد...دوست نداشتم حتی یک روز غیبت داشته باشم...یعنی از اول هم اینطور بود...با بهترین خاطره سوم تمام شد خیلی هم زود تمام شد.

اول دبیرستان همان مدرسه ثبت نام کردم...اول هم فوق العاده بود...از همه نظر خوب بود...دبیرستان خیلی زود تمام شد...دورم را هم دوست داشتم...از سوم بیزارم...حتی یاد اوریش هم برایم دردناک است...

پیش دانشگاهی حس خوبی داشت...روزهای خوبی داشت...همه چیز خوب بود...این بار من خوب نبودم...حفظ ظاهر میکردم اما واقعا خوب نبودم...هر چه بود تمام شد...همه ی مدرسه رفتن های اول مهر برای من تمام شد...و من حالا چقدر دلتنگ مدرسه رفتن شده ام.دلتنگ ساعت های هفت صبح...دلتنگ سرویس مدرسه...دلتنگ یونیفرم های سورمه ایم...دلتنگ کلاسورهایی که با دقت و وسواس انتخابشان میکردم...دلتنگ خودکارهای رنگی...حتی دلتنگ پرده های کلاس.این بار تغییر دیگری پیش رویم است...دانشگاه!!!

+این پست صرفا مروری بر خاطراتم بود...تا اگر یک روزی الزایمر گرفتم اینها را اینجا داشته باشم.

++این چند وقت به خاطر مشکل مودم نبودم...3بار رفتم و امدم تا بالاخره درستش کردم:| ممنون که همیشه هستین:)


برچسب‌ها: خاطره نوشت
+ ٢٦ شهریور ۱۳٩٢ ٦:۳٦ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()