بی ویرایش نوشت ها

اخرین بار زمستان بود...سفیدی برف تن لخت شهر را پوشانده بود...سوز توی استخوان ها میپیچید...انقدر سرد بود که میخواستی از روی دستکش چرمی هم دستت را "ها"کنی..لعنتی ان روزها خیلی به نبود یکباره ی دستهات فکر میکردم...همان موقع که سفت چسبیده بودمشان و گرمایشان صورت سرخم را نوازش میکرد به نبودنشان فکر میکردم...این عادت بد من است همیشه در اوج بودن به افول و نبودن فکرمیکنم...تیکه داده بودیم به پشتی های پاتوق همیشگیمان و من پیچیده بودم در اغوش گرمت و به خوشبختی که ارام ارام روی سرم میخزید فکر میکردم...منتظر نسکافه ی داغی بودیم که از فنجان هم سر بکشیم و مست شویم از این بیخیالی های ناب...تو موهایم را شانه کنی من ببوسمت...تو ببافیشان و من عاشقترت شوم...غرق داشتنت بودم...تلفنم که زنگ خورد به خودم امدم...دیدم دستهایت نیستند...راستی کی از من گرفتیشان؟!


برچسب‌ها:
توهمات
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/٢۳ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

درگیری هام بر میگرده به یه هفته قبل از عید از همون موقع شروع شده و تازه الان یکمی سرم خلوت شده.خداروشکر سال خوبی شروع کردم...خودم خواستم که خوب و پر انرژی و با خنده سالمو شروع کنم که شد...تمام تعطیلات خندیدم و خوش گذروندم...سعی کردم اتفاقای کوچیک و بی ارزش اذیتم نکنه...به خیلی چیزا بی توجه بودم سعی کردم از چیزی که برام پیش اومده و از موقعیتی که دارم نهایت استفاده رو ببرم...تنبلیو گذاشتم کنار...و خیلی چیزای دیگه که مهمترینش این بود که به خودم قول دادم مثل همیشه پشتکار داشته باشم و مصمم تر از همیشه پیگیر ایده ال های زندگی باشم و واس انجام کارام امروز و فردا نکنم.توی همین یه هفته یه هدفه کوتاه مدته دو ماهه واس خودم در نظر گرفتم مینویسم اینجا که یادم باشه بعد از رسیدن بهش بیام و بنویسم که موفق شدم.

امروز هم روز مادر بود که گذشت من عاشق مامانم...وقتی چند روز ازم دور میشه مریض میشم بی حوصله و عصبی...جوری که انگار یه جایی از وجودم نیست...بی نهایت بهش وابسته ام...اصلا تحمل ناراحتیشو ندارم...واقعا ازش ممنونم یه مادر واقعیو بی نهایت از خود گذشته است...گاهی خودمو میذارم جاش توو ذهنم کم میارم...اینکه چجوری تاب میاره این همه سختیُ برام غیر قابل درکه...هر چقدر بخوام ازش بنویسم از خوبی هاش از مهربونی هاش از عشقش تمومی نداره...فقط میگم که خیلی دوسش دارم از خدا میخوام سایه ی همه ی مامان هارو بالا سر بچه هاشون حفظ کنه.سایه عزیز دل منو هم...بهش افتخار میکنم و دستشو میبوسم...ایشالا بتونم یه کم از زحماتشو جبران کنم و لایق این همه خوب بودنش باشم.

+عزیزای من روزتون مبارک:)


برچسب‌ها:
روزمره
ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/٢٢ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()
اینکه ادم دلش واس خودش بسوزه خیلی بده دلم واس خودم سوخت خیلی سوخت.
برچسب‌ها:
روزمره
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/۸ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()