بی ویرایش نوشت ها

چند ساله که اینجوری برف نیومده بود...این عکسارو امروز صبح گرفتم.خیلی حس خوبیه...امروز روز برفی خوبی بود:)


برچسب‌ها:
روزمره, عکس
+ تاريخ ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

این روزها حس عجیبی دارم...درست مثل چند سال پیش همان وقتی که من توی اسانسور بودم و ان سیاه عوضی هم کنار من ایستاده بود و تمام مدت زل زده بود به چشمهایم و من ابروهایم را بیشتر در هم گره زده بودم...دقیقا حسم همان است که وقتی او سعی کرد مرا ببوسد و من از دستش فرار کردم و هیچ وقت نتوانستم به بابا بگویم که قرار بوده چه اتفاقی برایم بیفتد...همین نگفتن تمام وجودم را پر کرده...همین نتوانستن اینبار جور دیگری گریبان گیرم شده...بعضی وقت ها مثل همین وقت ها اتفاقات دردناک زندگی انقدر شخصی میشوند که حتی نمیتوانی با خودت درمیانش بگذاری...استیصال بد است...بد است نتوانی...بخواهی و نتوانی بدتر.

 حالم مانند این است که تو با هزار زحمت خانه ایی بسازی و بهترین وسایلی را که میتوانسته ایی تهیه کنی و بچینی و همین که میخواهی بنشینی یک استکان چای بخوری و از فضایی که برای خودت ساخته ایی لذت ببری...اما ناغافل زلزله ایی بیایید و تمام تو را نابود کند...رمقی برایت نمیگذارد...و تو هم هزار بار ارزو میکنی که کاش تو هم با ان وسایل دفن میشدی...اما نمیشود که نمیشود...همین نشدن ها ازارم میدهد...همین نتوانستن ها...همین نگفتن ها.

پست پیشنهادی:این


برچسب‌ها:
روزمره
+ تاريخ ۱۳٩٢/٩/۱۸ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

مثل همه ی ادم های دنیا صبح بیدار میشدم و مسواک میزدم و دست و رویم را میشستم و نگاهی ب حیاط پر از برگ می انداختم و ها میکردم و سردی هوا را احساس میکردم فنجانم را بر میداشتم و پشت میزم مینشستم…مدت زیادی نبود که چیزی فکرم را ازار نمیداد شاید هم اتفاقی اجازه ی این کار را نداشت!هر چه بود روزهایم را با لبخند و شب بخیر کشداری به شب میسپردم… امااین پاییز مرا در خود کشته است،مثل تمام برگ های زرد و نارنجیش ک حالا زیر برف جا خوش کرده اند، و یخ میزنند و دم نمیزنند…شده ام همان ادمک برفی که با زحمت و توجه درست میشود اما افتاب با بی رحمی تمام میتابد و تمام رویاهایش را از او میگیرد…شاید روان ترش کند اما شکلش را برای همیشه از بین میبرد. این پاییز یادم داد که یادم باشد همه مثل من نیستند…این پاییز یادم داد جز چشمهایم کسی را باور نداشته باشم…گفته بودم این پاییز مرا میکشد؟


برچسب‌ها:
روزمره
+ تاريخ ۱۳٩٢/٩/۱٤ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

ساعت نزدیک 6 صبح چهارشنبه 13 اذر یک روز برفی است...و من طبق معمول هر روزه به سان جغدی  نشسته ام و مشغول تایپ کردنم...این بی خوابی ها دست بردار نیستند و هر روز یک ساعت اضافه تر میشوند...شب هایی را که جز من کسی بیدار نیست انقدر فکر میکنم که کله ام داغ میکند و در و دیوار را به تماشا می نشینم و تمام اتفاقات زندگی ام را هزار بار مرور میکنم و یک جاهایی خودم را تشویق میکنم و بعضی وقتها هم فحشی نثار خودم میکنم...راستش این کند و کاوهای شبانه خیلی هم بد نیستند حداقلش این است که تو تمام مدت متمرکز موضوع هستی و نگاهت خیلی تحلیل گرانه تر از هر وقتی است...بعضی شب ها وقتی کتابم را کنار میگذارم رنگ لاکم را عوض میکنم و با وسواس خاصی دیگری را جایگزینش میکنم...دقیقا منطبق با احوالاتم...حتما الان در دلتان میگویید دیوانه ایی...شاید از دور اینطور به نظر برسد ولی باور کنید وقتی تمام شب هیچکاری برای انجام دادن نداشته باشید همین چیزهای کوچک خودشان کلی حواس ادم را پرت میکنند.تا چند ساعت پیش داشتم فکر میکردم بیایم چیزی بنویسم و اینجا را از این سوت و کوری دربیاورم حتی موضوعی برای نوشتن هم به فکرم رسید اما تا صفحه ی مدیریت را باز کردم کل مغزم تهی شد و هر چقدر فکر کردم چه چیزی قرار بوده بنویسم یادم نیامد.
برچسب‌ها:
روزمره

+ تاريخ ۱۳٩٢/٩/۱۳ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()