بی ویرایش نوشت ها


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٢/۸/٢۱ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

نشسته بودم و پا روی پا انداخته بودم...و همینطور که به کتابم چشم دوخته بودم همزمان به او فکر میکردم...به اینکه چقدر میتوانم از او متنفرم باشم و حتی فکر کردن در مورد خاطراتش ازارم دهد...و تمام مدت تصورم این بود که دارم با دست های نیمه جان خودم خفه اش میکنم و دست هایم سردتر از همیشه روی گونه هایش نشسته اند...و تقصیرها را گردن خودم می انداختم و یکی در میان لعنت بود که پی خودم میفرستادم و کله ام داغ میکرد...از این همه حماقتم...در خیالم دستم را به طرفش دراز کرده بودم و کشیده ی اب نکشیده ایی نثارش میکردم...لعنتی روز و شب را از من گرفته...و همینطور که دمای اتاق بالاتر میرفت فکرم شعله های بلند تری میگرفت...با صدای گوشی سرم را چرخاندم به طرف چپم و همین که اسم یکی از دوستانم را دیدم ذوق زده شدم و از فکرش بیرون امدم..."ص" بود برایم در وی چت پیام داده بود که دختر اصلا حواست به من هست؟ من بدون اینکه جواب او را برایش بنویسم زیر لب برای خودم زمزمه کردم...اصلا حواسم به خودم هم نیست...حالش را پرسیدم و او طبق معمول سرش شلوغ بود...گفتم بعدا با هم حرف میزنیم...و صفحه را بستم...و دوباره به این فکر کردم که من چقدر از او متنفرم.


برچسب‌ها:
ذهن پرتشویشم
+ تاريخ ۱۳٩٢/۸/۱٦ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

بعضی حس ها خیلی لعنتی تر از انند که بیایند خودشان کلمه بشوند بنشینند روی سفیدی کاغذ...همین ها تمام مدت دل ادم را به یغما میبرند و برای خودشان وول میخورند و قلقلکت میدهند...نه انطور که بخندی... نه...طوری که توان اشک ریختن را هم بگیرند و مات و مبهوت مجبور شوی فقط نگاه کنی...و هی لبت را گاز بگیری و مو بر تنت سیخ بشود... و نتوانی حرف بزنی همین حس ها خیلی لعنتی هستند...نه میشود گفتشان نه میشود نوشتشان و نه حتی جرات فکر کردن در موردشان را داری...کرخت و بی حس میشوی و دوست داری فقط روی تخت دراز بکشی و به در و دیوار خیره شوی تا ساعت بشود 11 12 1 2 و همینطور تا شب بی حرکت بیفتی و حال حرف زدن و حتی غذا خوردن هم نداشته باشی...فقط ته دلت حس کنی که باید بالا بیاوری حرف ها انقدر سنگین شده باشند که هی انگشتت را فرو کنی ته حلقت و عق الکی بزنی و تهش بشود هیچی به هیچی... و بیشتر هم بخورد و مخلوط بشود و تو هی بیشتر دردت بگیرد.


برچسب‌ها:
ذهن پرتشویشم
+ تاريخ ۱۳٩٢/۸/۱٤ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

از روزی که فکر میکردم نفس کشیدن برایم غیر ممکن است بیشتر از هفت ماه میگذرد..من اما هنوز هم هر روز صبح از خواب بیدار میشوم دست و صورتم را میشورم و مسواک میزنم و با مامان صبحانه میخورم...هنوز هم رنگ لاک هایم را یک در میان عوض میکنم...هنوز هم کف اتاق تاریک بی هدف دراز میکشم و به سقف خیره میشوم...و به تمام زندگی فکر میکنم و لبخند میزنم و اشک میریزم...و شب ها تا دیر وقت به حرف های مامان گوش میدهم و در حالی که دارد از اخرین عروسی که رفته تعریف میکند من هم به خیلی چیزها فکر میکنم و سوال پیچش هم میکنم که مبادا فکر کند اصلا حواسم نیست....بلند بلند میخندم...هر روز ساعت 5 بعد از ظهر دلتنگ میشوم...پنجره را باز میکنم و بی هوا به هوای دیدن کسی به خیابان خیره میشوم...هنوز هم رویای خیلی چیزها را در سر دارم ... و برایشان تلاش میکنم...هنوز هم احساس خوشبختی میکنم...من یادم نرفته که خوشبختی معانی متفاوتی دارد و بعضی وقت ها با از دست دادن و نداشتن خیلی چیزها هم میشود احساس خوشبختی کرد...خوشبختی های ریز ریز...خود خود زندگی هستند.

+پارسای عزیز ممنونم برای مهربانی همیشگیت.


برچسب‌ها:
روزمره
+ تاريخ ۱۳٩٢/۸/۸ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()