بی ویرایش نوشت ها

وقتی تصمیم گرفتم بروم و ثبت نام کنم خیلی پر انرژی بودم...فکرش را هم نمیکردم انقدر خسته کننده باشد که از رفتن پشیمان شوم...5 روز کلاسهای تئوری  و 10 روز کلاس عملی و ازمون های مقدماتی تمام شد و امروز امتحان اصلی برایم تاریخ خورده بود.بعد از 7 ساعت الافی امروز هم به خوبی و خوشی تمام شد و الان بنده یک عدد شوماخر هستم در خدمت شما...بعد ازینکه جناب سرهنگ گفت قبولی برو اموزشگاه فکر کردم دیگه تمام شد و  راحت شدم ولی ان جا گفتند باید بروم و قبض پستی بگیرم حدود نیم ساعت هم طول کشید تا قبض بگیرم...مدیر اموزشگاه گفت قبضت را بردار و برو به سلامت مبارکت باشه...باورم نمیشدم پرسیدم تموم شد؟ یعنی دیگه امضا هم نمیخوایین؟ خندید و گفت نه برو و منتظر امدن گواهی نامه ات بعد از 50 روز باش.

+چقدر سخت بود دقیقا یک ماه طول کشید اونم برای منی که همه ی امتحان هارو بار اول قبول شدم...بعضی ها بودند که بار 8 امشان بود و باز هم قبول نشدند...چند نفر بودند که از اردیبهشت ثبت نام کرده بودند و از ان موقع هر هفته یکبار مهمان جناب سرهنگ بودند:| در کل پروژه ی نفس گیری بود.

++خب کادوها و شیرینی هاتونو یکی یکی بیارین:)

+++چرا نمیشه نظرات تبلیغی پست پایینو پاک کنم؟جل الخالق:|

++++نظرات ازادِ پرشین این چه وضعشه؟

اهنگ پیشنهادی:این


برچسب‌ها:
روزمره
+ تاريخ ۱۳٩٢/٧/٢۳ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

 

پاییز که میشود و هوا سرد...دلم لباس های رنگی کاموایی بافته شده میخواهد...از همان هایی که مامان ها برای بچه هایشان میبافند...از همان هایی که میل های بافتنی را با عشق میگیرند و زیر و رو میبافند...کاش مامان انقدر برای این کارها بی ذوق نبود... و میتوانست تنم را با دستانش گرم کند...و برایم شالگردن و کلاه ببافد...تا من شال و کلاه کنم و روی برف هایی که از دیشب جا خوش کرده اند قدم بزنم و خیالم راحت باشد از اینکه دستهای مامان همیشه کنارم هستند.

دو سال پیش بود که تا میتوانستم خواهش و التماسش کردم که برایم ببافد...که برای یکبار هم که شده کاموا به دست بگیرد...حق داشت بلد نبود...اگرهم بود حوصله ی یکجا نشستن و زل زدن و زیر و رو کردن را نداشت...اما من ول کن نبودم...اخرش هم کار خودم را کردم و مجبورش کردم تا با من بیاید و برایم کاموا بخرد و ببافد...تا لحظه ی اخر خریدن با اخم نگاهم میکرد و ذوق بی اندازه ی مرا نمیفهمید...به زور من یاد گرفت و شالگردنش را برایم بافت اما کلاهش را دختر عمویش که خیلی باهم صمیمی هستند بافت.

مامان حق داشت حرص بخورد من راضی نمیشدم به اینها و دلم چند تای دیگر میخواست...اما قبول نمیکرد...گفته بود اگر بخرم دست بهشان نمیزند و حوصله اش را ندارد...فکر میکردم مثل دفعه ی قبل میتوانم قانعش کنم اما سخت در اشتباه بودم...تصمیم گرفتم خودم ببافم و همین کار را کردم.من بافتن را عاشقم ارامش بی نظیری دارد...همین که ببینم چیزی با دستهای من متولد میشود...حس فوق العاده  خوبی به من میدهد.اگر من هم مثل مامان دختر داشتم حتما برایش همه چیز میبافتم...خوش بحال دخترکم:)

+عکس بالا همان دو شالگردنی هستند که خودم بافته ام.

++نظرات ازادِ


برچسب‌ها:
خاطره نوشت, روزمره
+ تاريخ ۱۳٩٢/٧/۱۸ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

یک روز افتابی باشد...بعد وقتی از خواب بیدار میشوم پستچی بیاید در بزند...توی خواب و بیداری با دست و صورت نشسته ایفون را جواب بدهم...بگوید نامه دارم...من بپسرم از چه کسی و او فقط بگوید که بروم دم در... از روی لباس های نیمه برهنه ام مانتو تنم کنم بروم دم در...یک نامه ی تزئین شده بدهد دستم و یک جعبه هم...من کنجکاو تر از همیشه وقتی پله ها را دوتا یکی میکنم نامه را باز کنم...و به این فکر کنم که من چقدر دوست داشته ام کسی برایم نامه بنویسد...اتفاقی که هیچ وقت نیفتاد اما من بارها برای همه نوشتم و نوشتم بعضی هایشان را خواندند و بعضی هایش برای خودم ماند...سر به مهر ماند...در حین فکر کردن به این ها نامه به دست تقویمم را خط بزنم و یادم بیاید که امروز تولدم است... بروم سر وقت جعبه ی کادو پیچ شده و در حالی که دارم روبان هایش را از هم باز میکنم چای دم کنم و پنیر را از یخچال بیرون بیاورم...همینطور فکر کنم که ممکن است برایم چه چیزی فرستاده باشی...یک شاخه گل؟ نه فکر نمیکنم...یک ساعت از همان هایی که خیلی دوست دارم...نه...نه...عطر؟...نه...بعد هی اپشن هایم را جا به جا کنم...اخرش برسم به یک نوشته ی ساده با خودکار ابی...نوشته ایی "محبت"...من کیف کنم و لبخند روی لبم کشیده شود...بی اختیار به طرف نامه ایی که نوشته ایی جذب شوم...بخوانم و بخوانم تا به اخر برسم...و تا اخر دنیا جمله ی اخر نامه ات را فراموشم نشود.


برچسب‌ها:
توهمات
+ تاريخ ۱۳٩٢/٧/٩ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

همین هفته ی پیش بود که خانوم "الف" یکی از همسایه های 19 20 سال پیشمان زنگ زد و دعوت به شام کرد...بعد گفت که همه ی دخترهایش هستند و زودتر بیایید...سفارش کرد که ویدیو را هم با خودمان ببریم و فیلم تولد های 12 سال پیشمان را هم...ان وقت ها برای تولدهایمان همه را دعوت میکردیم...من کلاس داشتم و رفتنمان کمی دیر شد

بعد از احوال پرسی و  پذیرایی...رفتم تا 12 سال پیش را به تصویر بکشم که دیدیم مامان جان فیلم بعدی اش را اشتباهی اورده و یکی از تولد های خانوادگیمان بود از همان ها که فامیل درجه یک دعوتند...بعد از برانداز کردن شکل و شمایل بنده نوبت رسیده بود به گفتن شیطنت هایم...اصلا ابرو برای ادم نمیماند...ان ها تعریف میکردند و میخندید و من از خجالت سرخ میشدم...چه کارها که نکرده بودم...کیلو کیلو عرق شرم میریختم از ان ادا اطوار های کودکی ام.

بین فیلم های ان ها یکی بود که هویتش نا معلوم بود...تا فیلم را پلی کردم صدای خنده جماعت بالا گرفت...دختر بزرگش که حالا دوتا هم بچه دارد بود...با ژست های 12 سال پیش خودش میرقصید و کیف میکرد...بعد دختر کوچکش هم ان عقب تر نشسته بود و مدام التماس میکرد تا خواهرش "س" از او هم فیلم بگیرد...بیچاره فکر میکرده دیده نمیشود لابد...همینجور با حرکات موزون او ما هی قهقه میزدیم همسرش هم ایستاده بود و میخندید...من انقدر خندیده بودم که گریه ام گرفته بود...هی اشک بود که پاک میکردم و از خنده نقش زمین میشدم...شاید فان ترین صحنه ایی بود که در طول عمرم دیده بودم.

حواسم به همه بود و متوجه خط های لبخندشان بودم...چهره ی همه از شادی برق میزد و من دلم برای ان روزهای خوش تنگ میشد...همان روزهایی که کل دغدغه ی من بازی قارچ خور بود...که با پسر همسایه بازی میکردم...چشمم دنبال همان دسته ی داغ کرده ایی بود که در دست صاحبش بود و بالاخره محکوم به خسته شدن بود...قایم شدن پشت بخاری برای نرفتن به خانه بود...ادا های همیشگی...نقاشی های هر روزه...خنده های ناب...مسخره بازی هایی که از خنده دلمان را به درد میاورد...پفک و کاکائو...بعد فکر کردم چقدر ما از زندگی دور شده ایم...مامان و بابا چقدر زندگی را برای خودشان و ما سخت کردند...کاش همان موقع ها بود  که من با "پ" توی حیاط خانه اشان بازی میکردیم و حرف میزدیم و تابستان ها از حیاطشان بوی سیب میامد...کاش همان موقع ها بود که هر روز صبحمان را با انرژی اغاز میکردیم و شب را به امید بیدار شدن فردا به پایان میرساندیم...نه به امید بیدار نشدن...همیشه می گوییم میگذرد...این بار میخواهم بگویم کاش ان موقع ها نمی گذشت.


برچسب‌ها:
خاطره نوشت
+ تاريخ ۱۳٩٢/٧/۸ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

این روزها خیلی کلافه و سردرگمم...دنبال چیزی میگردم...از اینده میترسم...بیشتر از هر چیزی سکون جذبم میکند...دلم میخواهد یک جا بنشینم صبح را شب کنم و شب را صبح...حتی نمیدانم تصمیم درستی گرفته ام یا نه اما هر چه هست حداقل سعی میکنم به بهترین نحو اداره اش کنم...من هیچ وقت مدیر خوبی نبوده ام...همیشه کارهایم بی برنامه بوده اند...برنامه ریز خوبی نیستم هیچ وقت نبودم و بیشترین اسیبی که دیده ام هم به همین دلیل بوده...حتی بعضی وقت ها تمام روز را یک جا مینشینم و فقط فکر میکنم...بعد از ساعت ها فکر کردن باز هم به نتیجه ایی نمیرسم...این روزها مازوخیسم وار زندگی میکنم.

حتی از حرکات خانوم"د" مربی اموزش رانندگی ام هم طی این دو جلسه بیزار شده ام...یک خانوم تپل سبزه که مدام در حال خوردن است و در یک و نیم ساعت بی اغراق بیشتر از 10 بار تلفنش زنگ میخورد...که یا غیبت خانوم ایکس را میکند یا ساعت های مهمانی را هماهنگ میکند...مثلا همین امروز تلفنش را توی اژانسی که کار میکند جا گذاشته بود و مرا وادار کرد که زنگ بزنم که شاید داخل ماشین باشد اما خبری نبود...رفتیم داخل اژانس و انجا پیدایش کردیم...البته این را هم بگویم هر وقت از جلوی سیب زمینی یا هویج بگذریم هوس خرید هم به سرش میزند و ارام میگوید که نگه دار و من هم نمیشنوم و رد میشوم بد یک جور خیلی بدی نگاهم میکند...جدای از این ها بنظر کمی فقط کمی مهربان میرسد.

داشتم فکر میکردم کاش میشد یک دستگاهی چیزی اختراع بشود که نتیجه ی تصمیم ادم ها را نشان دهد...چیزی مثل ساعت برنارد...بعد مثلا هی تصمیم بگیری هی دکمه ی go اش را فشار دهی برود جلو ببینی خوب است یا بد...ببینی چه میشود...چیزی مثل برنامه ی face reading که نشانت دهد... اصلا خوب و بدش را هم بسپارد دست خودمان.این روزها حوصله ی هیچ چیز را ندارم.


برچسب‌ها:
روزمره, ذهن پرتشویشم
+ تاريخ ۱۳٩٢/٧/۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

اسمش سارا بود...عاشق درس و مدرسه همیشه ی خدا با اون همه کاری که واس انجام داشت نمره هاش خوب بود حتی بهتر از بقیه ی دخترایی که کاری جز درس خوندن نداشتن...دوست داشت همیشه اول باشه...ولی خب تو روستا کسی نبود که پی درس خوندنشو بگیره...مدرسه ی ما نمونه بود و بخاطر همین اکثرا بچه هایی روستایی ام میومدن.بعضی وقتها تو خودش میرفت انگار که یه دنیا غم تو دلش بود ولی همیشه لبش خندون بود.

سالهای اخر دبیرستان  بودیم...فکر میکنم سال سوم بود...سارا یه دفعه غیبش زد...هر کار کردم هیچ کس هیچی نگفت...نگفتن چی شده...همیشه جای خالی صندلیش دلمو به درد میاورد...با بغض نگاه میکردم با گذشت چند ماه هنوز کسی جرئت نکرده بود اونجا بشینه...انقدر دختر اروم و مهربونی بود که همه ی کلاس از نبودنش شوکه شده بودند...روزها میگذشت و ما نبودن سارا عادت میکردم...رفته رفته دیگه خیلی عادی شده بود...کم کم حس بد نبودنش داشت از یاد ما میرفت...نه که بخواییم یادمون بره نه ولی خب این از ویژگی های زمانه...هر چقد میگذره همون قدر همه چی کهنه میشه و زود یاد ادم میره.

موقع امتحانای مدرسه بود...یه چند تا از بچه ها بودن که همیشه با کمک سارا بود که قبول میشدن و از مدرسه اخراج نمیشدن...همینجور گرد هم نشسته بودیم که یکی از اون بچه ها با صدای غمگینی گفت...امسال که سارا نیست چیکار کنیم؟ رو کرد به  من و گفت تو میتونی کمک کنی توام به اندازه اون درست خوبه و شاگرد اولی...منم نه که بترسم ولی دوست نداشتم اینکارو انجام بدم...حس خوبی بهم نمیداد...تو همین فکر بودم که چیکار کنم و چیکار نکنم...که یه دختر قد بلند سبزه گفت:کدوم سارا؟ همونی که لاغر بود و چشمای ابی داشت؟ همه باهم گفتن اره  خودشه ... ولی تو از کجا میشناسیش؟ گفت: دختر خالمه...دهن همه از تعجب باز مونده بود...انگار که با زبون بی زبونی ازش میخواستیم بگه که سارا کجاست و چه بلایی سرش اومده... اهی کشید و گفت:اون نمیخواست دلش نمیخواست اینجوری بشه حتی گریه کرد... التماس کرد قبول نکردند که شوهرش ندن...گفتیم:چی شوهر؟ سارا؟ الان؟ دوباره اهی کشید و گفت:اره خانواده ی پدریش رسم دارند دخترو تو این سن شوهر میدن و سارا هم قربانی همین رسم اشتباه شد...الانم فقط داره میسوزه و میسازه...و هر دفعه میبینمش لاغرتر و پژمرده تر از دفعه ی قبل میشه...دلم براش میسوزه هیچ کاری نمیشه براش کرد...همه ناراحت شده بودن و پچ پچای در گوشی شروع شده بود...هر کسی یه حکمی صادر میکرد بدون دونستن وضعیتش...من شب تا صبح با فکر سارا سر کردم....دم دمای صبح بود که پلکام سنگین شد و دو ساعتی به خواب رفتم.

چند سال از اون موقع گذشته بود شاید 14 سال میشد که من دیگه به اون موضوع فکر  نمیکردم...با دخترم داشتیم میرفتیم خرید... دخترم اصرار که مامان تو رو خدا با اتوبوس بریم تو همش منو با ماشین میکشونی این ور اون ور...من تا حالا سوار تاکسی و اتوبوس نشدم...جوری حرف میزد که قانعم کنه و کار خودشو کرد...گفتم باشه و ماشین نبردم...منتظر اتوبوس بودیم...وایستگاه هم نسبتا خلوت بود...حس کردم یه چهره ی اشنا میبینم...دقتمو بیشتر کردم...زل زدم به چشمای ابی خانومی که اونجا نشسته بود...بی اختیار زیر لب زمزمه کردم "سارا"...اره خودش بود....همونجوری بود که دیده بودم...رفتم نزدیک تر و دستشو گرفتم...اونم منو شناخته بود...بغلش کردم...همه چیو بهش گفتم...اون گفت و من گفتم...فهمیدم چندین سال بعد به خاطر بچه از شوهرش جدا شده... یعنی شوهرش طلاقش داده... و اومده شهر و ادامه تحصیل داده...دکتر شده بود و برو بیایی داشت...ته دلم خداروشکر کردم و مطمئن شدم خدا همونیه که حق واقعی هیچ کسی ضایع نمیکنه.شمارشو گرفتم و ادرس خونشو...تا دوباره مثل همون موقع ها یه دوستی نابی رو باهاش شروع کنم اینبار با شرایط جدید.


برچسب‌ها:
داستانهام
+ تاريخ ۱۳٩٢/٧/٤ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()