بی ویرایش نوشت ها

زمینی شدنم مبارک. +مسافرتم بعد از اومدن پست تولدم را کامل میکنم و کامنتای پر مهرتون رو جواب میدم
برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٢/٥/٢٦ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

البته این عکس اخر برای خردادِ.

همه ی عکس ها رو از توو ماشین گرفتم بخاطر همین بی کیفیت شدن.دفعه ی دیگه عکسای بهتری میگیرم وقت نشد دیر رفتیم و قصد خرید داشتیم یعنی داشتم:)


برچسب‌ها:
عکس
+ تاريخ ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

حدود یک سالی بود که درست و حسابی سر میز غذا حاضر نمیشدم...یا زودتر میرسیدم و میخوردم...یا دیرتر...حواسم به هیچ کس نبود...و حتی خودم را هم نمیدیدم...نمیدانم ان روز چه شد و چطور شد که همه باهم سر میز نشسته بودیم و منتظر خوردن غذایی بودیم که مامان با عشق برایمان پخته بود...اخر مامان برای غذاهایش خیلی زحمت میکشد و کلی وسواس سر همه چیزش به خرج میدهد...حتی اگر پیازش کمی تیره تر از حد معمول شود کلی اخم میکند و ناراحت میشود...راستش من هیچ وقت نمیفهمم که چرا وقتی حواسش نباشد و اتفاقی  غذایش بسوزد از بهم ریختگی اشک میریزد....به گفته ی خودش خیلی از این کار لذت میبرد...یاد یانگوم میفتم...داشتم میگفتم همه نشسته بودیم که من یک ان سرم را بالا گرفتم و به صورت بابا خیره شدم...بابا عوض شده بود...چشمانش ریز تر شده بودند...لبخند همیشگی اش کم رنگ تر شده بود...قسمت هایی از موهای پر کلاغیش از سفیدی برق میزد...با دقت خیره شده بودم به صورتش...چشمانش برق همیشگی را نداشت...یک جور خاص شده بود...من هیچ وقت بابا را اینطوری ندیده بودم...به خودم امدم گلویم خشک شده بود و مدام افکار سیاه و سفیدی در سرم شعله ور میشد.

داشتم میز را جمع میکردم اما حواسم به بابا بود...به عوض شدنش بود...دلم درد میگرفت از نخندیدنش...از حرف هایی که میزد و من قهقهه میزدم خبری نبود...حتی غذایش را هم مثل همیشه کامل نخورده بود...نصفه رهایش کرده بود و به سرعت به طرف تخت خوابش رفته بود.

وقتی از مامان پرسیدم چرا بابایی  اینجوری شده؟ فهمیدم از وقتی دکتر رفته و فهمیده کبدش کمی چربی دارد انقدر اخم و تخم کرده و روحیه اش را باخته خنده ام گرفت و زدم زیر خنده...مامان هم با من میخندید...راستش تعجب کرده بودم بابا روزهای سخت زیادی داشته است حالا این که چیزی نبوده که برایش انقدر خودش را باخته است...از ان به بعد بود که بابا هر روز دور دریاچه 7 کیلومتری را پیاده روی میکرد...غذاهای چرب نمیخورد...و خلاصه کلی حواسش به کبدش بود...بعد من هی تعجب میکردم و میخواستم بگویم بابایی عزیزم ببین دخترت با این سن قرصی است....تو چرا انقدر نگرانی مهربانم؟

هر روز کتاب های میوه درمانی میخرد و هزار جور عرق گیاهان...از کاسنی و شوید گرفته تا سرکه ی نمیدانم چه...یک روز میخواند سالاد مفید است و 3 وعده سالاد میخورد...یک روز سیب را مفید میداند و هر ساعت یکی میخورد... از ان موقع 12 کیلویی وزنش را هم کمتر کرده ...بابایی من خیلی پشتکار دارد...خلاصه که هر چیزی بخواند و بشنود که برایش مفید است سریع اماده میکند و میخورد.من هم فقط نگاهش میکنم و میخندم و برایم سوال میشود پس من چرا هیچ وقت نگران خودم نمیشوم و اصلا هم عین خیالم نیست؟من فهمیده ام که بابا از پیر شدن میترسد.بابایی من عاشقتم لطفا همیشه خوب باش و خوب بمان.


برچسب‌ها:
خاطره نوشت, روزمره
+ تاريخ ۱۳٩٢/٥/۱٥ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

20 روز است هر روز زل میزنم به این صفحه ی سفید...هزاری حرف نگفته روی دلم ورم کرده...هر چقدر تلاش میکنم بی فایده است...نباید به این وضعیت عادت میکردم...نباید...نوار زندگیم افتاده است روی دور کندش...یک جاهایی اش خراش پیدا کرده...به زور جلو میرود...دستش را میگیرم با خودم به جلو میکشانمش...هی به عقب برمیگردد...همان عقب ها نقطه ی قوتش را پیدا کرده...هی دست میگذارد روی همان قسمت همان جایی که دوستش داشت...دوستش داشتم...مثل کودکی که برای داشتن اسباب بازی  پا روی زمین میکوبد...دست دراز میکند...زار میزند...درون من کودک لجبازی دارد گریه میکند...باید دستش را بگیرمم ببرم به همان جایی که بودیم بنشانمش روی صندلی...ببوسمش...دوستش داشته باشم...ببرمش...که بگویم گریه نکند...که بگویم همه چیز درست میشود...که بگویم همان اسباب بازی که همیشه ارزویش را داشت برایش میخرم...خیلی زود هم میخرم.

از یک جایی به بعد...همه ی اتفاقات روی سرت خراب میشوند....جلوی چشمانت سیخ می ایستند و به مردمک چشم هایت خیره میشوند...حقشان را از تو میخواهند...و هیچ جوابی برایشان نداری...دلت میخواهد چشمانت را ببندی و این ها را آف کنی.

+فکر میکنم عمر این وبلاگ دارد تمام میشود.شما هم مثل من فکر میکند؟


برچسب‌ها:
روزمره
+ تاريخ ۱۳٩٢/٥/۱٠ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()