بی ویرایش نوشت ها

صبح ها ب کسی صبح بخیر نمیگویم تا دیر وقت میخوابم،از جاهای شلوغ بیزارم،پاهایم را بدون دمپاییم روی زمین میگذارم،کاکائوهاس بستنی را نمیخورم،حوصله ی خودم را ندارم حوصله ی خانه را ندارم،حوصله ی کتابهایم را ندارم،سعی در تمیز کردن اتاقم ندارم کتابهایم توی سالن پخش شده روز و شب شومینه را روشن میکنم،دراز میکشم.خیلی وقت است ک برادرم را نبوسیده ام،پدرم را اغلب نمیبینم فقط برایش sms میفرستم،مادرم را موقع غذا خوردن میبینم یادم نیست اخرین بار کی بی هوا بوسیدمش،با خواهرم کاری ندارم،نمیخواهم برایم توضیح دهد نمیخواهم بدانم چه میکند!!! نمیدانم دیگر گریه هم نمیکنم،چرایش را نمیدانم،خیلی وقت است ننشسته ام کانال های تی وی را عوض کنم،کمتر ب نت سر میزنم،بیشتر فکر میکنم،کمتر راه میروم،بیشترمیخوابم،کمتر میخندم،بیشتر خیره میشوم! میدانم اخر اینها را،من اما غرق شده ام بین این راه!!

اردیجهنم بیشتر عذابم میدهد! فقط میخواهم تمام شود این تمام شدن لعنتی زودتر تمام شود،دلم میخواهد ب استخر بروم،زیر دوش گریه کنم،لباسهای ورزشی رنگی بپوشم و از این طرف تا ان طرف سالن را بدوم،دلم میخواد کابوس نبینم،دلم میخواد برای یک روز هم ک شده ارام باشم،خریدن لباسهای نو خوشحالم نمیکند،دیدن دوست قدیمی خوشحالم نمیکند،اصلا انقدر سعی در فراموش کردن دارم ک  هیچ کدام از دوستای قدیمیم را نمیشناسم،انها مرا میشناسند من اما فقط نگاهشان میکنم،نمیدانم بخندم یا گریه کنم،انها پیش خودشان قطعا مرا یک احمق فرض میکنند،ک اقلا ب حرمت دوستی های پاک بچگی هم یاد ندارمشان! بگذار بگویند،اهمیتی ندارد،خوب یاد گرفته ام بگویم اهمیتی ندارد میگذرد!! دلم یک نو شدن میخواهد از جنس باور،من یا خودم را باور ندارم یا رویاهایم را باید یاد میگرفتم ب جای خندیدن ب خیال های لعنتی بهشان فکر کنم،یک حالت خنثی خیلی لعنتی تر از حالت خوب و بد است،تکلیفت با خودت مشخص نیست این طرفی یا ان طرف!  فقط گاهی بی هوا حرفی میزنی و دو روز بعد تکذیبش میکنی!!! حتی حوصله ی وبلاگم را هم ندارم.


برچسب‌ها:
ذهن پرتشویشم
+ تاريخ ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

صبر کن هان،دارد یادم می اید تو کی امدی!بگذار بگویم داشتم توی چمدان خاطراتم دنبالت میگشتم چشمهایم را بسته بودم و خیالم را ب خیالت گره زده بودم،حس کردم دستهای همیشه سردم گرمیی را حس میکنند چشمان نیکه بازم را بازترکردم و یک دفه تو را بالای سرم دیدم مطمئن بود بازهم این من هستم ک خیالت را ب زور کشانده ام ب رویاهایم نگاهت را لمس میکردم اما چشمان باران خورده ام ب سختی تو را میدید دستانت را توی دست های من گذاشته بودی و ب سختی میفشردیشان،من اما خیره ب تو باورهایم را ب دست باد میسپردم و کسی در من داشت فاصله ی بین خیال و واقعیت را طی میکرد...

بگذار برای اولین بار باور کنم این را ک تو امده ایی… بین بودن و نبودن نباید تردید داشت،اصلا ...اصلا...میشود امدنت را مثل شیشه ی غبار گرفته ی باران خورده ایی باور و حس کرد…انقدر ملموس ک بوی خاک را بپیچاند در تمام کوچه ها…درست مثل بوی عطر تنت روی تنم…من اما هر روز با خیالت سرم را روی بالش دلتنگیهایم میگذارمو منتظرت مینشینم حتی اگر بیای در خیال،خیالی ک فقط تو سراغش را میگیری…ب این امید ک روزی ببینمت در ورای این واقعیت لعنتی…

+این پست تقدیم میشود ب سیندرلای مهربان و دوست داشتنیم دختری خوشرو و خونگرم ک یکجورهایی این روزهایمان دارد با هم میگذرد…و من اما ب داشتنش میبالم...


برچسب‌ها:
توهمات
+ تاريخ ۱۳٩٢/٢/٤ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()