بی ویرایش نوشت ها

ولی زود برمیگردم... با خبرای خوب:)


برچسب‌ها:
بدرود
+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

از جمعه داره برف میاد...از زمستون و سرما بدم میاد...دیگه تحمل این همه برف و سردی هوا رو ندارم...تازه برف ها اب شده بود و کوچه و خیابون ها تمیز که دوباره برف اومد...دوست ندارم این وضعیت رو...تنفرم از زمستون برمیگرده به بچگی هام...همیشه وقتی تعطیل میشدیم من خوشحال میشدم اما مامان میگفت بیچاره اونایی که توو این سرما مجبورن بیرون باشن...حتی با کار بابا هم سرما در تضاده و همیشه باعثه ضرره...بخاطر اینها من هیچ وقت یاد نگرفتم زمستون رو دوست داشته باشم...در ثانی همیشه سرما بوده فقط زمستونا شدیدتر میشه و رنج اور تر... تکراری شده برام حتی تکراری تر از روزهای زندگیم...همیشه وقتی اخبار استانی رو دیدم اخرش گفته هوا نیمه ابری و با ورزش باد...همین خودش حال بد میاره...هیچ وقت من ازش نشنیدم که هوا افتابی میشه و خوب... قشنگ ترین و اولین و اخرین خاطره ی خوبم از زمستون تا اینجا برمیگرده به سالهای دورتر به 4 یا 5 سالگی و همون حدودها...وقتهایی که کلی برف میومد و من دختر خاله و پسرم خالم توو حیاطشون برای خودمون غار میساختیم و مثل اسکیموها درستش میکردم و یه شمع روشن میکردم و سه تایی میرفتیم توش مینشستیم و حتی چند ساعت مشغول بازی بودیم...اره فقط از زمستون همین یادمه...بقیه هر چی بوده جز یخ زدن دست و پامو قرمز شدن نوک بینی و خاریدن دست و پام وقتی داشتم گرم میشدم بوده...یا فوق فوقش جای خوبش همونجاییه که پاهامو میذارم رو شومینه و گرمم میشه و پاییز و زمستون اونجا میشه پاتوق من...اره من هیچ وقت از زمستون خوشم نیومده...هیچ وقت از سرما خوشم نیومده...همیشه ترسیدم...همیشه لرزیدم...هیچ وقت نتونستم اونایی رو درک کنم که به برف و سرما میگن لذت...اخه برای من همیشه ذلته...الان فقط روزارو میشمارم که تموم شه این زمستون...هر چند هیچ وقت هوا اونجوری که من میخوام نمیشه....اما باید تموم شه این زمستون...نباید بیشتر از این بترسم...نباید بیشتر از این بلرزم.

گاهی وقتی میفهمیم که کسی بهمون دروغ گفته یا چیزی رو نگفته کلی ازش دلخور میشیم و بتی که ازش ساختیم توو ذهنمون میشکنه اما همین مساله میشه نقطه ی عطفی که مسیر زندگیمون رو عوض میکنه...امروز اتفاقی چیزی رو فهمیدم که باورم نمیشه که راست باشه و از حدود ساعت 6 عصر توو شوکم و سر درد گرفتم از بس بهش فکر کردم...دست اخر فهمیدم که این مساله نقطه ی عطف زندگیه منه و باید با تمام وجودم ازش استفاده کنم...و الان که خوب فکر میکنم میبینم باید از اون دوست عزیز که مثل خواهر به درستی حرفهاش اعتماد داشتم تشکر کنم چون با اون کارش باعث شده من چشامو بازتر کنم و به هیچ کس اعتماد نداشته باشم و از اون کارش برای بهتر شدنم استفاده کنم...نوشتم اینجا که یادم نره باید چیکار کنم.

+ سعی کن با همه چیز کنار بیایی! فرار نکن!

   زمین به شکل احمقانه ایی گرد است! (رسول یونان)


برچسب‌ها:
خودمونی, روزمره
+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/۱٤ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

مدت کمیه که خبری از اتفاقاتی که باعث ازارم میشد نیست و طبیعتا الان باید سرحال تر باشم و به زندگیم برسم...اما نمیدونم چم شده خیلی سرگردونم...وقتی میشنم و فکر میکنم و یکی یکی کارهایی که باید بهشون برسم رو توو ذهنم مرتب میکنم و به خودم قول میدم همین الان بلند میشم و انجامش میدم...ولی انقدر سست و بی اراده ام که به هیچ کدوم عمل نمیکنم...شدم چوپان دروغگوی خودم...نمیتونم به اهداف کوتاه مدتم برسم و این باعث میشه بترسم از نرسیدن به اهداف بلند مدت و استرسی که همیشه هست تشدید میشه و عملا منو از حرکت میندازه...هر راهی رو امتحان میکنم مثل تنبیه و تشویق...ولی انگار یه چیزی از بیرون توو سرم داد میزنه ولش کن.

من هر وقت تصمیم به انجام کاری میگیرم بدتر نمیشه و انجامش نمیدم(شمام اینجورین یا فقط من اینجوریم؟)...این دفعه گفتم بیام اینجا بنویسم که حداقل هر وقت وبلاگُ باز میکنم چشم بخوره بهش و یه تکونی بخورم.معمولا وقتی مینویسم بیشتر عمل میکنم...وقتایی که کارهای روزانه رو مرتب مینویسم و میچسبونم رو کمدم به خیلیاش میرسم...از این به بعد میخوام کوچیکترین کارهام رو هم بنویسم و اینجا هم بذارم و هر کدومو که انجام ندادم هم بگم...امیدوارم وضع این تنبلیم بهتر شه:)

+از پست قبل برچسب جدیدی تحت عنوان "خودمونی" اضافه کردم...توو این پست ها سعی میکنم راحت حرف بزنم و روزانه هام رو با جزییات بیشتری توضیح بدم (البته اگه بشه)...به زبان گفتار بنویسم...خیلی وقته دور شدم ازش بد نیست کمی هم خودمونی حرف بزنم...و سعی میکنم زودتر اپ کنم.


برچسب‌ها:
خودمونی, روزمره
+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/۱٠ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

یکی از دلخوشی های فعلی من لاک زدنه...و شدیدا بهش علاقه دارم و نانخن هام همیشه لاک دارن...و هر وقت حوصله داشته باشم طرح های جدیدی رو هم امتحان میکنم...کلا من با لاک عجین شدم:) از اونجایی که به عکاسی هم علاقه ی وافری دارم ازشون عکس هم میگیرم...این عکس بالا هم چند تا از هنرنمایی هامه گفتم بذارم شما هم ببینید(به هنری بودن عکس هم دقت کنید) :دی

از اونجایی که من هر وقت بخوام بیام یه پست حال خوب کن بذارم حتما یه اتفاقی میفته که نشه...جمعه هم همین اتفاق افتاد.میخواستم بیام پست تبریک تولد دوست عزیزم رو بذارم که نتم قطع شد:| ببخشید که این همه تاخیر داشتم...تولدت مبارک عزیز دلم خیلی برام عزیزی...کلی ارزوهای خوب برات دارم...ایشال ک امسال سال خودته و کلی حال خوب با خودش برات بیاره.

سه روز دیگه(9 بهمن )تولد رضای عزیزه پیشاپیش تولدت تبریک میگم...ممنونم بابت همه ی خوبی ها و مهربونی هات...هر چی از خوبی رضا بگم کم گفتم خیلی برام عزیزه...از اونایی که همیشه همه جوره میشه روشون حساب کرد...خوشحالم که هستی ...همیشه باش...امیدوارم این 365 روز اینده قشنگ ترین روزهای زندگیت باشن و به همه ی ارزوهای خوبت برسی چون میدونم لایقشونی...بهترین هارو برات میخوام.

یه تبریک دیگه داریم: فاطمه عزیزم داره عروس میشه...خیلی دوست دارم خانومی انشاالله ک کنار همسرت"واو" عزیز همیشه شاد و خوشبخت باشی...و هر روزش برات پر از خاطره های خوب بشه.

+پارسا نرو دلم گرفت وقتی خداحافظی رو دیدم...خواهش میکنم تو دیگه نرو.

++ این و این هدیه من بخاطر تولد دوستای خوبم :)


برچسب‌ها:
خودمونی, تبریک
+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٦ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()