بی ویرایش نوشت ها

انتظار داشتم همتون شرکت کنید ولی...

هنوزم میتونید بفرستید البته اگر دوسته داشتید.

بفرمایید ادامه مطلب

ممنونم از همه کسایی که لینک دادند به این بازی.


برچسب‌ها:
بازی وبلاگی
ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

 

به مناسبت یک دقیقه بیشتر بودن کنار هم دوست دارم با دست خط خودتان این شب طولانی را تبریک بگویید...هرجمله ایی که دوست دارید از خودتان یا دیگران بنویسید و اسم هایتان را هم بنویسیدو از ان عکس بگیرید.عکس ها را اپلود کرده و با حجم کم برایم بفرستید تا فردا شب همه را در یک پست منتشر کنم و به انتخاب خودتان بهترین جمله و دست خط را معرفی کنیم.لطفا در وبلاگ ها ی خودتان هم اطلاع رسانی کنید تا دوستان دیگری هم بتوانند در این بازی وبلاگی شرکت کنند.بی صبرانه منتظر عکس های قشتگتان هستم.

لطفا ادرس عکس ها را در کامنت ها بگذارید.

 بعدا نوشت:مهلتش تمدید خواهد شد لطفا نگران وقت نباشید

 


برچسب‌ها:
بازی وبلاگی
+ تاريخ ۱۳٩۱/٩/٢٩ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

به خودم میپیچم ته مانده ی فنجان قهوه ام را در حالکی دارم با زحمت قورت میدهم به سمت پنجره میروم...رو به رویم روی درخت ها چیزهایی میبینم شبیه به خودم پرنده هایی که دارند از سرما به خود میپیچند...روی شاخه های خشکیده ی پاییز به امید بهار کردنش مینشینند...پف کرده نشستند...با غرور نشسته اند...جوری که  انگار انها میخواهند زمستان را از پا دربیاورند...درخت ها هنوز هم شده اند بهترین همدمشان...مثل من که فنجانم شده است بهترین همدمم...کمی انطرف تر آتشی روشن کرده اند...سوزی که میاید تحملشان را بریده...نارنجی پوشان پردرد دست از کار کشیده اند...انگار باید هر سال وقتی برف میاید اینها دست به کار شوند و هرس کنند تا هرس نشوند...دلم برایشان میسوزد...دلم برای زندگیشان میسوزد.کاش میشد انها هم با غرور مثل پرنده های روی درخت بنشینند...همیشه با لبخند دیده امشان...یک بار هم نشده است چشمم به انها بخورد لبخند روی لبهای خشکشان را ندیده باشم.

میبینی عزیزم زمستان شده...همه ی شهر برایم سفید پوشیده...یاد داری ان روزهایی را که مینشستم روی برف هایی که نام یخ را به خودشان گرفته بودند...آن وقت تو دستهایم را میگرفتی جوری که انگار هیچ کس قرار نیست دستت را از روی دست من بیرون بکشد و مرا با سرعت وصف ناشدنی پی خودت میکشاندی...انقدر که صدای خنده های من کم میکرد روی برف ها را و آب میشدند از گرمای وجودمان.حالا زمستان شده...شب ها زیر نور تیر برق هایی که همان تیم نارنجی پوش نصبش کرده من رقص برف ها را میبینم...بعد تو را میبینم که با برف ها میایی پایین...مقابل در ایستاده و اشاره میکنی تا شال و کلاه کنم بیایم تا باز هم تو دستهایم را بگیری و همان قصّه ی همیشگی را با هم دنبال کنیم.

زمستان شده و من از سرمایش به خودم میپیچم...دستهای سرد من دستهای گرم خودت را میخواهد که بیایی و بگیریشان تا گرمی دستهایت را بکشی به رخ سرمای زمستان...بعد دستهایم را بگذارم در جیب های پالتویت...با پوتین هایم و شالی که تا زیر زانوهایم امتداد دارد راه بیفتیم بین خیابان های این شهر حرف بزنیم و خاطره بسازیم از تک تک کوچه هایی که هر روزه بی تفاوت از کنارشان میگذریم.

p.s: اولین برف پاییزی دیروز خودش را به ما رساند.

تقدیم نوشت:این پست تقدیم به همه ی شما عزیزانم.


برچسب‌ها:
هذیون نوشت, توهمات, روزمره
+ تاريخ ۱۳٩۱/٩/٢٥ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

هنوز تنم لرزه های دیشب را دارد...هر روز یک ساعت دیر تر میخوابم از ساعت 12 شروع شده است میرود تا 3 نمیدانم چندمین شبی بود که ساعت3 خوابیدم...نمیدانم چندمین باری بود که از خواب پریدم فاصله ی تیک تاک ساعت را از وقت خوابم تا 7 صبح که بیدار شوم هزار بار رفتم و برگشتم...فاصله ی این چند ساعت را چندین بار از خواب پریدم بار سومی که از خواب پریدم از ترس بود...باز هم داشتند مرا دنبال میکردند...این بار ادم های متفاوت...مکان های متفاوت...خواب های درهم و برهم...وقتی بیدار شدم صورتم خیس عرق شده بود...انقدر داد و بیداد کرده  بودم که صدایم خش دار شده بود...بلند شدم چراغ را روشن کردم...یک لیوان اب خوردم نشستم مقابل اینه زل زدم به خودم...وحشت زده بودم...نگاهم مثل همیشه نبود...یک جور خاصی بود...حتی...حتی بدتر از وقت هایی که از بلندی میافتادم یا مارها دنبالم میکردند...بی شک نیش ادم ها کشنده تر از مارهاست...دوباره تا وقتی که کاملا بیدار شوم چند بار همین اتفاق برایم افتاد...هر روز بیشتر از دیروز...چندمین ماهی است که تنها زندگی میکنم...اما...اولین باری بود که یک آن از تنهایی ترسیدم...ترسیدم و به دیوارهای اتاقم خیره شدم...ترسیدم و چنگی به پتو زدم...ترسیدم و خودم را حبس کردم در گوشه گوشه ی این اتاق که حالم دارد از در و دیوارش بهم میخورد...بیچاره این خانه...بیچاره این اتاق که دارد بدترین روزهای مرا تحمل میکند...نه وقت جمع کردن کتابهایم ازش را دارم...نه وقت تمیز کردنش را...همه چیز میشود توی اتاقم پیدا کرد دور تا دورش را با کتاب پر کرده ام...روی تختم...روی میزم...توی کتابخانه...داخل کمد...روی زمین همه جا پخش شده اند...لپ تاپ و هندزفری و شارژر و سشوار و اپلیدی و... هم یک گوشه جمع شده اند...بیچاره اتاقم...بیچاره من...بیچاره خواب هایم.

دیگر دارد دیوانه ام میکند خواب های دنباله دار...خوابه های نصفه و نیمه...خواب های پرت شدن ته دره...خواب های ادم هایی که خیلی وقت است ازشان بی خبرم...دارند این کابوس های هر شب مرا دیوانه میکنند.

بدترین حالت ممکن اش این است که من هی داد میزنم هی خودم را به این در و آن در میزنم هی کمک میخواهم هیچ کسی صدایم را نمیشنود...هیچ کسی به کمکم نمیاید...در خوابهایم فراموش شده ام...انگار مرده باشم و روحم همه اش از کسی که نمیبیندش کمک بخواهد...انگار یک جایی گیر کرده باشم که هر چقدر تلاش کنم بی نتیجه باشد...از وقتی این خوابها به سراغم امده اند دیگر نمیتوانم خیال پردازی کنم...و این دیوانه ام میکند...بدترم میکند.

تقدیم نوشت:پست تقدیم میشود به گیسوی عزیزم که از قدیمی های اینجاست هر چند از من دور است اما همیشه حضور پر از مهرش را به راحتی میشود حس کرد.شاد باشی عزیزم.

بی ارتباط نوشت ها :در ادامه مطلب


برچسب‌ها:
روزمره, ذهن پرتشویشم
ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۱/٩/٢۱ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

کتابخانه ام خیلی شلوغ شده بود داشتم مرتبشان میکردم بیشتر که دقت کردم دیدم من در این چند سال هیچ کتاب خاص دیگری را به کتابخانه ام اضافه نکرده ام و هر چه اضافه شده همه اش کتاب های تستی بوده و چند تا کتاب شعر...بعد از مرتب شدنشان چشمم خورد به آلبوم عکس های قدیمی...چیزی که چندین سال است مفهومی ندارد و دارد توی کمد هایمان خاک میخورد و ما چقدر بی اعتنا شده ایم نسبت بهشان...تمام آنها را جمع کردم گذاشتم روی میز و نشسته ام به تماشای چند سال پیشم...سالهایی که من و اقا جون با هم میرفتیم خرید...سالهایی که تولد های 1 تا نمیدانم چند سالگی ام را پس خودش داشت...سالهایی که مادرم را در اغوش پدرم داشت به مهربانی نه به سنگینی نگاه های امروزشان...سالهایی که با دختر و پسر خاله ام اسم فامیل بازی میکردیم...سالهایی که اقا جون بود...سالهایی که حیاطشان پراز درخت بود...سالهایی که پدرم لبخند میزد...سالهایی که مهدکودکی بودم...روز به دنیا امدن خواهرم...روز ازدواج خاله ام...عکس هایم با مادر بزرگهایم کنار کعبه...بودن در اغوش پدرم در چند ماهگی..روز مسابقات ژیمناستیک... روز برنده شدنم...اخرین روز مهد...اولین روز مدرسه...روزهایی که با همه ی فامیل چه دور چه نزدیک پیکنیک رفته ایم...روزهایی که روی دست های بابا دور خانه را میچرخیدم و شدت چرخش و اصطکاکی که با هوا داشت باد خنکی را روی صورتم میزد...شب یلداهایی که هندوانه های قاچ شده را به سر و صورت هم میزدیم...شب نشینی هایمان...روزهایی که خط خوردند توی تقویم...روزهایی که تکرار نخواهند شد...روزهایی که توی تقویم دلهایمان خط نخواهند خورد.

همه ی اینها رنگ باختند و دارند خاک میخورند...حالا عکس های ایفون و ایپد و ایپاد هایمان هیچ کدام اینها نمیشوند...حالا فقط عکس هایم از در و دیوار قشنگ تر است...عکاسی هنر دستان توست...تویی که لحظه هایم را ثبت کرده ایی..تویی که نامت را خدا گذاشته ایی...عکاسی شیرین از روزگار را یادم بده...با هر چه که میتوانی.

تقدیم نوشت: پست تقدیم میشود به سماء عزیزم به مناسبت تولدش(15 آذر) کسی که بی اغراق بودنش آرامم میکند... بی نهایت دوستت دارم.


برچسب‌ها:
روزمره, خاطره نوشت
+ تاريخ ۱۳٩۱/٩/۱٧ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

نشسته بود داشت دو دو تا چهار تا میکرد و دخل و خرجش را یکی میکرد...خانه ی نسبتا قدیمی با در و دیوار های زهوار دررفته...خانه ی کوچکی بود در آن سوی شهر...جایی که بیشتر مردم نام محله اش را هم بلد نبودند...پسرک با خواهرش پله های حیاط را دوتا یکی میکردند و خنده ی چشمانشان گواه داشتن روز خوبشان بود...فریاد پدر گفتن هایشان به گوش پدرش میرسید و با لبخندی رضایت بخش جواب میداد جان پدر؟...بچه ها نفس نفس زنان رسیدند داخل اتاق پدرش لیوان آبی دست هر کدامشان داد...لیوان به دست به همدیگر نگاه میکردند و هرکدامشان میخواست زودتر این خبر خوش را بدهد...دخترک با صدایی که میلرزید گفت:پدر سپهر برنده شده برنده برنده...پدرش گفت:خب ادامه بده ببینم برنده ی چی شده؟دخترک اینبار ارام تر شد و جواب داد برنده ی مرحله ی اول مسابقات ریاضی شده...اما...اما... پدرش گفت:اما چی دخترم مشکلی هست؟گفتن برای مرحله ی بعدی هر کسی بخواد شرکت کنه باید خودش یه پولی بده تا بتونه بره یه شهر دیگه و اونجا ازمون بده...نگاه پدر گره خورده بود به نگاه های سرد و نگران پسرش...نگاهی به دفتر کنار دستش کرد...هنوز بدهی های چند سال پیشش از ان دفتر لعنتی اش پاک نشده بودند...و کاری نداشت تا دلش را به ان خوش کند...دخترش پرسید:یعنی میتونه بره؟پدر بضغ گلویش را گرفته بود...با صدایی گرفته گفت:اره دخترم چرا نتونه؟ و باز هم افکارش پریشان شد...دستی روی سر پسرک کشید...هفته ها میگذشت و روزها انگار گم کرده ای داشتند سریع از پی هم میگذشتند و هر یک در تعقیب دیگری بود...فقط چند روز تا شروع مسابقه باقی بود...هر دو امیدشان را از دست داده بودند و مطمئن بودند که آن روز را نخواهند دید...همان طور هم شد پدرش در حالی که برای جور کردن چندر غاز رفته بود به مدیر شرکتی که قبلا ابدارچی اش بود قضیه را بگوید و پول را برای چند ماه هم که شده از او قرض کند تصادف کرده بود...آن روز سپهر به مسابقه نرسید اما تا میتوانست سر مزار پدرش گریه کرد و همان جا قولی به پدرش داد...روزها گذشت و در سایه ی کسانی که هنوز هم انسانیت در وجودشان زنده بود زندگی کرد...سپهر صاحب بزرگترین بیمارستان اطفال شد و بعد از مهاجرتش به امریکا تعداد فرزند خوانده هایش را افزایش داد و تمام هزینه های تحصیلی آنها را متقبل شد.مرگ پدری پر از درد...زندگی بخشید به زندگی فرزندانی پر از درد.

تقدیم نوشت:پست تقدیم به نفهم بانوی عزیزم


برچسب‌ها:
داستانهام
+ تاريخ ۱۳٩۱/٩/۱٢ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

برنامه ی مشخصی دارم مثل عروسک های کوکی...صبح ها ساعت 7 بیدار میشوم لباس هایم را میپوشم منتظر سرویس دم در میایستم و راهی میشوم...ساعت 2:30 از به خانه میرسم نهار میخورم کلاس میروم...همین که میرسم کتاب هایم را دستم میگیرم تا ساعت بشود 12 قرص بخورم مسواک بزنم و بخوام...مرا گذاشته اند در تنگنا دارم خفه میشوم یک چیزهایی بر سرم و کله ام کوبیده میشود...انگار روی دایره ایی مجبور به گردش باشم که ابتدا و انتها ندارد...که من از هرجایی شروع به گردش میکنم دوباره به همان نقطه میرسم...که زندگی من بند شده به چند تا کتاب و قانون مسخره و شب...میترسم از همه چیز از زندگی...از شب...از کتاب...از ناله...شب ها کسی در من شیون میکند...با صدایش از خواب میپرم...با صدایش گریه میکنم...با صدایش میخندم...با صدایش داد میزنم...با صدایش درس میخوانم...با صدایش مینویسم....با صدایش زندگی میکنم.دست های من میلرزد...زندگی من میلغزد...دارم روی تردمیلی روی دور تند میدوم...مرا شکنجه میکنند ادم های ذهنم.

من خواب هایم را زندگی کرده ام همه...هر روز ماری چنبره زده به طرفم میاید...نیشش را بیرون اورده و منتظر میماند و برای هر حمله ی زیرکانه ایی نقشه ایی دارد...من فرار میکنم اما...به طرفم میاید...فریاد میزنم...کسی نمیشنود...چشمانم را با دستانم میبندم...راه میافتنم به طرف آب...ابی که تا من دست به سویش دراز میکنم به سرعت زمین فرو میکشدش و ناکام میگذارد مرا.من جا گذاشته ام خودم را در زندگی نداشته ام...در حرفهای نزده ام...من جا گذاشته ام خودم را در همه حال خوبم.زندگی ام کش دار شده است...ساعت ها ...دقیقه ها...ثانیه ها کشدار شده اند.تمام نمیشود...یک من و یک دنیا حرف.

تقدیم نوشت:پست تقدیم به سینیور کدو تنبل عزیزمان به مناسبت بازگشتشان به عرصه ی وبلاگ نویسی.خوش برگشتی کدو جان.

*عنوان اهنگی از anathema


برچسب‌ها:
روزمره, ذهن پرتشویشم
+ تاريخ ۱۳٩۱/٩/۱٠ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست.

زاد روزت مبارک پدر عزیزم


برچسب‌ها:
تبریک
+ تاريخ ۱۳٩۱/٩/۳ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()