بی ویرایش نوشت ها

 

امروز اخرین روزی است که مینویسم از خودم برای خودم و شما... امروز قلمم را به دست فراموشی در کلبه ی مجازی ام میسپارم و دل به دفتر حقیقی ام میدهم و اینجا را با تمام خاطراتش تا اندکی معلق نگه میدارم...قلمم توان ندارد...دلم هم تاب ندارد...دلیلی هم برای بودن ندارم...میروم اما روزی بر خواهم گشت...شاید خیلی زود...شاید خیلی دیر... اما برمیگردم...بعضی وقت ها باید بروی شاید رفتنت را از دل باور نداشته باشی...ماندت را هم...اما رفتن بِه از ماندن...گاهی قلمت به نوشتن میرود...اما دلت نه...گاهی هر دویشان همرای َت میکنند خودت نه...پارادوکس زندگی را میسازند...ماندن رفتن را...رفتن ماندن را...من میروم اما هستم...شاید اتفاقاتی که میافتند...نه شاید اتفاقاتی که میشکنند هم دخیل باشند...زندگی مرده گی نیست...زندگی زنده گی است...باید این را با تمام وجود درک کرد.

 برید ادامه مطلب لطفا

کامنتی اینجا آزاده لطفا همین جا کامنت بدین ممنون


برچسب‌ها:
بدرود
ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۱/٧/۱ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()