بی ویرایش نوشت ها

همه ساکت نشسته اند و گوششان را تیز کرده اند...چشم و ابرویشان به هم گره خورده و صورتشان چروک شده...گوششان میشنود اما...با چشمهایشان تو را میشنوند...صدایی به زور درون گوشم میپیچد...صدایی مثلِ وزش بادِ تند...آن قسمت از موهایم را که از شالم بیرون زده میکَند و به روی چشمم میاندازد...در آن میان کسی انگار دستم را میگیرد...با سرعت وصف ناشدنی از جمع دورمَ میکُند...ترس ورم میدارد...صورتم با قطره های باران خیس میشود...تنم شروع به لرزیدن میکند...دستم را ول نمیکند...سفت چسبیده...چشمانم را از پشت بسته...میخندم و جیغ میزنم...ولم کن ترسیدم دیوونه...توجهی نمیکند مرا در آغوشش میکشد...بوسه ای بر گونه ام میکارد...

از پله ها تند تند بالا میروم...چهره ای آشنا بالای پله ها ایستاده...میشناسمش ولی بی اعتنا میخواهم رد شوم...صدایم میکند...

+خانمِ...هستی؟سلام.

-اره شما؟(اه لعنتی اسمش چه بود اصلا یادم نمیاید).

+من فلانی هستم.

-سلام عزیزم حدس میزدم چه خوب شد دیدمت:)

احوال پرسی ما خیلی طول نمیکشد...من قبل ترها اینطور نبودم چرا از دیدنِ او خوشحال نشدم؟...با خودم میگویم خب حتما انقدر ها که فکر میکرد با او صمیمی نبوده ام به هر حال در موردش فکر نکن...این قسمت هم تمام میشود.حسِّ بدی نسبت "سین" دارم...نمیدانم اصلا هر چه قدر تلاش میکنم یک حسِّ غریبگی نسبت به او پیدا میکنم...شاید به خاطر رفتار سرد و تلخ اوست...ادم بدی نیست ولی وقتی او را میبینم دلم میلرزد...

دیالوگ های Hobson در اخر فیلم خیلی قشنگ هستند...لعنتی معنای زندگی همه جا یکسان است...

دندانهایم را به هم میفشارم...تصمیم جدیدی گرفته ام...جزو معدود تصمیماتی است که زود گرفته شده...معمولا افکارم تفکیک میشوند و از هر جنبه بررسی میشوند و بعد به مرحله ای اجرا در میایند...روشم اینگونه است...گفته بودم تفکیکشان نخواهم کرد این اولین تجربه است...


برچسب‌ها:
خاطره نوشت
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/۳۱ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

 

تصمیم میگیری روزِ بعد از عید را کمی پرانرژی تر اغاز کنی...از خواب بیدار میشوی...ولی فضای اتاق غم انگیز است...سعی میکنی کمی مرتبشان کنی تا بتوانی یک شروع خوب را برای خودت رقم بزنی...بعد از اتمام کارت سری به آشپزخانه میزنی...میخواهی پنجره را باز کنی و هوای تازه ایی را استنشاق کنی...یک آن چشمت کمی ان طرف تر جذب دو نفر میشود و ماجرا از همین جا میشود...صندلی را میکشانم به طرف پنجره و مینشینم مقابلش...تنها چیزی که جذبم میکند حرکات دست دخترک است...انگار میخواهد چیزی را به پسرک بفهماند...دستش را محکم گرفته...دست دیگرش مدام ضربه میزند به سینه ی پسرک...وگاهی هم شال اش را مرتب میکند...چشمانش را دوخته به چشمان پسرک...خنده ام میگیرد...ولی احساس میکنم موضوع جدی تر از این حرف هاست...به مغزم فشار میاورم لعنتی این ها چقدر برایم آشنا هستند...به یاد میاورم این همان دخترکی است که با یونی فرم مدرسه همیشه با این پسرک اینجا پلاس بودند...دخترک بزرگ تر شده شاید هم بود و اُبُهتش را یونی فرمش پنهان کرده بود...هیچ وقت نتوانستم بفهممشان...تصمیم عوض میشود...دست در دست هم میروند پسرک دخترک را محکم پشت سرش کشاند و رفتند...رفتنشان به من میفهماند که باید دست بکشم و در پی ایجاد انگیزه ی جدیدی برای خودم گام بردارم...برایم کوچک و بزرگ بودنشان دیگر مهم نیست...مهم قوی بودنشان است...زندگی بعضی وقتها بو و مزه ی حماقت میدهد...باید شروع میشد...از خیلی وقت پیش ها باید شروع میشد...دیگر افکارم را ریز و درشت نمیکنم...همه اش را باهم میسازم...طعم ها را تفکیک نخواهم کرد...همه را با هم میچشم...زندگی باید یک چیزی مثل پیتزا مخلوط باشد...نه تفکیک شده و خیلی بابرنامه...فهمیده ام برنامه ها ازارم میدهند...

تمام دیشب را نخوابیده ام...این بار درد مرا میکشید...چشمانم را میبستم...تمام گوسفند ها را چندین هزار بار از دروازه ی ذهنم عبور میدادم...نمیشد که نمیشد...مینوشتم خوابم نمیبره...کسی را برای سند کردن اش نمیافتم...دیشب ستاره ای هم نبود که چشمانش را به من بدوزد...با هزار زور و زحمت شبم را صبح کرده ام...به انتظار عملی کردن افکارم...تغییر هر چقدر هم کوچک باشد تغییر روحیه ایست...

+پیش به سوی تغییر:دی


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/۳٠ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

 

زل میزنم به صورتک هایی که واقعی نیستند تخیلی هم نیستند...دیگر نیستند و زیر خروارها خاک سرد خفته اند و تو فقط یک عکس و یک سنگ داری که روی هر دویشان را از مشخصاتش پر کرده ای و یک دنیا دلتنگی و اه و ناله را به جان خریده ای...خودت را میپنداری زیر ان همه خاک و ترس و وحشت و یک ان جیغ میزنی صدای جیغت را خودش میشنود و خودت...به خودت میایی سرت را بلند میکنی نه او تنها نیست تو بین این همه جمعیت تنها مانده ای و در رویاهایت با ان ها سیر میکنی...سکوت مطلق تو را به سوی ماورای دنیایت فرا میخواند...به یاد دنیای بعد از مرگ سرت را میگذاری روی سنگَش و غرق میشوی...فکر میکنم اگر نباشم چه اتفاقی در غیابم خواهد افتاد...اندکی صبر فقط صبر...روز اولی که نباشم مادرم شیون خواهد کرد و صورتش سرخ میشود و لبهایش آویزان میماند و گریه میکند و شاید هم تهِ دلش خوشحال شود که دیگر از دست من حرص نخواهد خورد...با اطرافیانش بد رفتار میشود و سریعا برای خریدن لباس های مشکیِ شیک اقدام خواهد کرد...پدرم چشمانش را چروک میکند و فاصله ی بین پیشانی تا چشمان خودش را به حداقل ممکن می رساند...بعد سعی میکند خودش را آرام نشان دهد و بیشتر به امور کفن و دفن و تالار برسد...حواسش حسابی به خوب برگذار شدن مراسم است...ولی در خلوت خودش به خودش لعنت میفرستد و غبطه میخورد به روزهایی که بودم و او گاها بی تفاوت به من رفتار میکرد...خواهرم خودش را میکشد  بی شک انقدر گریه میکند  تا از حال برود هی میرود در اتاقش و در را از پشت قفل میکند و هق هق گریه اش به گوشه همه میرسد و جیغ هایی هم از ته دل میکشد...وقتی در اتاق را بزنند و صدایش کنند صدایی نمیشنود او روی تخت دراز میکشد و سرش را زیر بالشتش فرو میبرد و دندان هایش را به هم میفشارد...سراغ لباس هایم میرود و یک یک آنها رابو میکند و سعی میکند هر چه از من باقی مانده همیشه تمیز و سالم نگاهشان دارد...ولی مادرم با این کار او مخالفت میکند و به نظرش کار اشتباهی است شاید تعلقاتم را ببخشد...برادرم میانه ی خوبی با من ندارد ما همه اش با هم جرّ و بحث میکنیم و از من ناراضی است چون خواسته هایش را هیچ وقت به مرحله ی اجرا درنمیاورم حسابی از دست من دلخور میشود...شاید اولش بگوید من به کلاس رفته ام اصلا سراغی از من نگیرد احتمالا مرا از یاد ببرد...و راحت مردنم را قبول کند ولی همیشه سرخاکم خواهد امد و انجا با من حرف خواهد زد...پنج شنبه ها اولین نفر مادرم سرخاکم خواهد آمد و همیشه برایم خیرات خواهد کرد و از خواندن یسین نخواهد گذشت...دوستانم اگر خبر مرگم را بشنوند اول همه اشان یک دلِ سیر گریه خواهند کرد و از یاد بعضی هایشان نخواهم نرفت...صمیمی ترین دوستانم سر خاکم میایند و همیشه از حال و روز خودشان برایم خواهند گفت و هی متذکر خواهند شد که خوش به حالت راحت شدی...اگر دوستان نتی ام بفهمند که من مرده ام اولش ناراحت خواهند شد و شاید بعضی هایشان چند روزی برایم گریه کنند...عده ای بی شک از مردنم خوشحال خواهند شد و خدارا شکر خواهند کرد که دیگر من نیستم...ولی شاید انها هم ته دلشان کمی ناراحت شوند...یک نفر هم که خیلی دوستش دارم همیشه برایم نماز خواهد خواند و نه دلش همیشه ی همیشه ناراحت خواهد بود...

با این اوصاف به نظرم میرسد خب شاید مردن برایم راحت تر از این زندگی باشد...شاید بعد از مردن دیگران متوجه بود و نبودم شوند...شاید زندگی عوض شود...شاید من راحت شوم...شاید روحم آرام شود...شاید افکارم آرام شوند...دو روز پیش مطلبی خواندم که همه ی حرفهایش در موردم درست بود ولی نگرانم نکرد  چون از چند وقت پیش خودم میدانستم چه به روزم آمده این همان مطلب است...

تبریک نوشت:با اینکه هیچ وقت اینجارو نمیخونی ولی تولدت مبارک اجی.


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/٢۸ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

 

میآید و مینشیند مقابلم میروم و دور میشوم...دوباره میاید اما آمدنی متفاوت میاید و این بار فقط نگاهم میکند و دستهایم را در دستهایش میگیرد و نگاهم را درنگاهش گره میزند و پاهایم را دور کمرش حلقه میزند و لبهایم را خیس میکند.اما من فقط نگاهش میکنم.حرف میزند گوشهایم را به صدای آهنگ میسپارم اما نه به او...

فکرم را میخواند و موهایم را نوازش میکند و مرا محکمتر از قبل در آغوشش میکشد من اما چرایش را نمیدانم چرای ذوق زده شدنش را نمیدانم...من همیشه آرامم آرامِ آرام حتی آرام تر از سکوت شب...چهره ام نشان میدهد این آرامش را...صدای قلبم اما چیز دیگری میگوید...

نگاهم اما نگاهش را منعکس میکند به سوی دور دست ها و جرعه جرعه اشکهایش تیر میکشاند قلبم را....نه نباید رفت نه این راه راه توست و نه بوسه ی من تسکین درد تو...باید برگردی...هنوز هم لبخندهایت را محتاجم نه ترحّمت را پذیرا...

نمیدانم خوب است یا بد وقتی را میگویم که دست میگذاری روی ارسال مطلب جدید و زل میزنی به صفحه و هزاران حرف نگفته خودشان را پرت میکنند بیرون و میخواهند دستت بنوازدشان و تو نتوانی بنوازی و سخت تر وبدتر شاید هم بهتر از ان بنوازی اش اما هر کار کنی دستت نرود روی انتشارش وهی پیش نویسشان کنی هی بیایی بخوانی اش هی بخواهی ان انشار لعنتی را بفشاری و ان هی در برود و تو یخ بشوی و ذوب شدنت را بسپاری به انتشارش...سخت میشود ...همه چیز سختر میشود وقتی فقط پیش نویس ها تو را بفهمند...

زلزله را برای من نفرستادی لابد من خودم زیر آوارم اما آواریی که من گرفتارش شده ام آهن و تیر و تخته نیست!!!فراتر از آن است!!!

بعضی وقتها باید نوشت باید بدون توجه نوشت باید گم شد در نوشته ها باید در مسیر کلمات جایی برای غلتیدن یافت...حرف نزدن را میشود تحمل کرد ننوشتن را هرگز...هیس هیس... آرام تر شاید اینجا در پس این کلمات حرفی خوابیده باشد بیدارش نکن خوابیدنش می ارزد به بیداری اش...

+words are NOT hazardous approach them


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/٢٢ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

 

نشسته کنار خیابان به این و آن لبخند میزند.مدام این ور آن ور را میپاد تا شاید ردی از گم شده اش بیابد...مردم شهر به او توجهی نمیکنند...اصلا او را نمیبینند.دخترک پاهایش را جمع میکند  لباس ژنده اش را مرتب میکند...لبانش را میلیسدو زانوهایش را بغل میکند.نگاهی به اطراف می اندازد یک نفر از آن دور دست ها انگار چشمان گود افتاده ی دختر را دیده و به طرفش می آید.دخترک به خودش میپیچد نگاه به کفش های پاره اش که میکند درد های داشته اش را در ذهنش مجسم میکند.تمام توجه اش به سوی مردی رفته که به سویش دوان دوان میاید.دخترک از خوشحالی آبی را که روی گونه اش در حال خزیدن است پاک میکند...آرام بلند میشود و با تمام وجودش به طرف مرد نگاه میدواند.

دیری نخواهد پایید که دخترک خودش را در آغوش از دست رفته ی سالها پیشش خواهد دید...چشمانِ آب گرفته اش را آرام میبندد...شروع به شمردن میکند یک دو ســـــ  را تمام نمیکند ولی چشمانش تحمل سه ی کامل را ندارند باز میشوند...هنوز سه منتظرِ بقیه اش است...اما انگار کلید خوشبختی اش منتظر این بود که دخترک چشمانش را ببندد وغیبش بزند.

چشمانش را به امید زنده شدن رویایش دوباره باز و بسته میکند.اما خبری از نجات دهنده اش نیست و دخترک باز هم کنار خیابان نشسته و با چشمان نیمه باز تمام رویاهایش را سیر کرده است.

تنش خیس شده... دستهایش میلرزد... زبانش بند آمده...احساس خفگی میکند.پلک هایش سنگینی میکنند...میخواهد بلند شود اما سرمِ روی دستش زخمش را میسوزاند...صدای خانم پرستار هم که مدام این وآن را صدا میزند شنیده میشود خانم دکتر...به بخش اطفال...او با تعجب نام خودش را میشنود خانم دکتر...به بخش اطفال.چشمانش را گرد میکند دور و برش را نگاه میکند او در بخش کودکی خودش گیر افتاده و کسی را برای نجات خودش میخواهد.دلش میخواهد بلند شود اما کودکی اش رهایش نمیکند...

+بعدا نوشت حذف شد


برچسب‌ها:
داستانهام
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/٢٠ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

حرفهایم دیگر طعمی ندارد زیر دندانهایم مزه ی دوست داشتنی همیشگی را نمیدهند مزاجم عوض نشده اما طعمی حس نمیکنم.واژه ها را قورت میدهم تحمل جوییدنشان را ندارم اشک تمساح هم نمیریزم بلد نیستم این کار فقط از دست خود تمساح برمیاید...حرفهایم را در ذهن خودم بایگانی میکنم از حراج کردنشان بیزارم و قلمم توان خریدشان را ندارد.کاش میشد نوشته هایم جان بگیرند و راه بیفتند و من دستهایشان را بگیرم و راه رفتن یادشان بدهم که مقابلم بنشینند و من نگاهشان بکنم و با آنها حرف بزنم شاید فقط آنها بفهمند من چه میخواهم و چه میگویم...دوست داشتنی ترین هایم را میپرستم اشکهایم و حرفهایم هر دوشان وقتی راه میافتند زمامم را در دست میگیرند و من فقط وظیفه ام هدایتشان است.نه این طور نیست وظیفه آنها هدایتِ من است.من فقط میتوانم با آنها بازی کنم و یارشان باشم.نخودی بودن را ترجیح میدهم دوست دارم یار ثابت باشم.اشتباهاتم زیاد شده اند...

دیدم اِشان وقتی که کتابهایم را از کمدم به قفسه منتقل میکردم کلمات محبوس شده ی روزهای گذشته ام را دیدم چقدر کوچک بودند لمسشان میکردم .شعرهای ان دورانم هم در نوع خودش جالب بودند ولی پاره ی پاره با ان خط های ریز ودرشت. گذاشتم برای خودشان باز هم محبوس باشند و بمانند.انها را محکوم به حبس ابد کرده ام.از آن موقع که آن دفتر خرسی قهوه ایی را داشتم همه اش حرف میزدم.حتی یک روز دیدم پدرم نشسته و خاطرات روزهای عیدم را میخواند.عصبی بودم ولی او فقط نگاهم کرد و لبخندی تحویلم داد.

سکوتم را میگذارم پای حرفهایی که ناگفته گفتم.در پس واژه های تنگ و تاریک چشمانم ناگفته ها بلوا به پا میکنند.وسرازیر میشوند.آنها بهتر و بیشتر از قلمم به دردم میخورند.ومرا با خودکار سفید روی کاغذ سفید میکشند.بی آنکه اثری از من به جا بگذارند.

دیدن تصویر رویِ کتاب Les Miserables.دخترک با چشمان اب گرفته و صورت چروک شده و دکمه های بسته نشده ی پالتوی مردی که او را در اغوش کشیده و صورت سرخش راکه به رخ میکشد همه ی تحملش را هم عجیب با من همراهی میکند.هنوز نخوانده ام اش ان هم مثل کتاب هایی که درون قفسه جا خوش کرده اند و بعضی هایشان را ازبرم و یکی مثل این را نخواده خوانده ام صدایم میکند.

+وَإذا سَاَلَکَ عِبادِی عَنّی فَإنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعوَةَ الدَّاعِ إذَا دَعَانِ فَلیَستَجِیبٌوا لِی وَلیُومِنُو بِی لَعَلّهُم یَرشُدُونَ(سوره بقره-آیه 186).

++حالم خوبه:)

+++زین پس منتظر اپهای هفته ایی یک بار ما باشید:دی


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/۱٦ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

این روزها نه نه!!! خیلی وقت پیش ها خودم را گم کردم نمیدانم کجا جا گذاشتم هر چه گشتم نبود.نه شاید هم دزدیده شدم اگر گم میشدم که حتما خودم را پیدا کرده بودم من هنوز هم نمیدانم گم شدن بهتر است یا دزدیده شدن و نمیدانم گرفتار کدامینشان شده ام که هنوز اثری از خودم نیافته ام.هر چه به عقب بر میگردم بیشتر میبازمش امیدم را میگویم.شاید هم او مرا باخته و من از او بی خبر.یا شاید هم خدا مرا ایگنور کرده که پی ام هایم به دستش نمیرسند و هر چه اف و ان برایش میگذارم جواب نمیدهد.

این روزهایم با استرس و کابوس های فراوان میگذرد حالا فرقی نمیکند به خاطر کنکور باشد یا چیز دیگر.قبلا هم به او گفته بودم نگذارد گم شوم ولی نکرد این کار را و این شد که گم شدم هم خودم هم زندگی ام ولی هنوز افکارم برایم باقی است که اگر این نبود جسمم میماند و منُ این همه دوندگی بدون روح که امکانش وجود نداشت.

اصلا مگر فرقی میکند چه حالی داشته باشی از چه گریزان باشی و از بودن و حتی امدن چیزی نگران باشی.از گرمی یا سردی هوا کلافه باشی یا از فکر و خستگی و حتی بیخوابی.شبها کابوس ببینی یا رویا.چه فرقی میکند امروز 11 مرداد باشد یا 11 شهریور.استرس داشته باشی یا ارام باشی.کسی را داشته باشی یا از فرط تنهایی خودت باشی و تک ستاره ات که هی خیره شوی به ان و هر از چند گاهی گمش کنی ولی پیدایش کنی مثل خودت گم شدنش طول نکشد.حسود باشی یا نباشی.اصلا خودت باشی ولی نباشی.مثل من که هستم ولی نیستم و گم شده به حساب میایم.چیزی که فرق میکند این است همه ی اینها یک باره هجوم بیاورند به تو و تو ندانی که چگونه مرتبشان کنی و ساکتشان کنی.سرلاک این را بدهی شیردیگری را سوپ او را بدهی و ... یک همچین وضعی برایت پیش میاید.

میتوانی برای خودت بلند بلند فکر کنی و یا نه مثل ایکیو سان ذهن خلاق داشته باشی و همه چیز را به او بسپاری.و حتی میتوانی گاهی پت یا مت شوی و بگذاری همه به تو بخندند.و تو اصلا به هیچ حسابشان نکنی و به کار خودت هر چند از راه های سخت ولی بهشان برسی.میتوانی حتی مثلا به قول معروف زندگی را برای خودت شیرین کنی.و گاهی تلخ کنی از خودت متنفر باشی یا گاهی مغرور شوی.این ها لازم است.

اعتراف نوشت:کاش بعضی چیزارو زودتر میفهمیدم.

+اگه دووم بیارم تا هفته ی بعد نیستم:)

++مریم عزیزم نیستی نگرانتم.


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/۱۱ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

نگاه عقربه های ساعت که کردم از یازده شب گذشته بود.صدای ویبره منو متوجه ساعت کرد که یهsms اومد.خوندمش همونی بود که ازش میترسیدم شاید بی دلیل ولی ی حس بدی نسبت بهش داشتم.از این قرار بود که:بعد از سلام و احوال پرسی گفت قضیه رفتنتون چیه زیر سرٍ پ؟لطفا زود جواب بده بدون اینکه باهاش مشورت کنی.

کپ کرده بودم.همینجوری داشتم نگاه میکردم.زنگ زدم به یکی که قضیه رو بهش بگم که اون لعنتی هم جواب نداد همیشه گوشی دستشه شانسه ما گوشیش جا مونده بود.تا من قطع کردم ی sms اومد که شما ی تماس از دست رفته از اون دارین.دوباره کپ کردم.تا افش کردم زنگ زد کاری از دستم برنمیامد جواب دادم.

+بعله بفرمایید

_سلام حالت خوبه؟قضیه چیه؟ چی شده؟

+مرسی هیچی چیزی نشده

_نه میدونم ی اتفاقایی داره میوفته لطفا بهم بگو چه خبره؟

+(خب لعنتی چطور انتظار جواب دادن داری اخه؟)چیزی نشده.

....

....

_اخرش گفت:این همه حرف زدی هیچی بهم نگفتی باشه بالاخره که من میفهمم.

+باشه

_مواظب خودت باش خداحافظ

+خداحافظ.

بعد از اون کلی استرس داشتم ی حس و حال بدی داشتم اصلا حس میکردم کار اشتباهی کردم نباید این اتفاق میوفتاد.ولی بعدها که فکر کردم دیدم کار خوبی کردم تقصیر خودش بود دیگه بیش از اندازه پررو شده بود و غیرقابل تحمل.حس کردم هر چی بیشتر بهش لطف و محبت میکنی پر رو تر و هارتر میشه.پس خداحافظ.

چند وقت بعد هم حرفایی در مورد دوستم شنیدم که باورم نمیشد گیج میزدم گریم گرفته بود بهش گفتم که همچین حرفایی هست.بیچاره هاجُ واج مونده بود.بعدش حل شد ولی دوباره حرفای جدید حتی درمورد خودم که دیگه به جنون داشتیم کشیده میشدیم.

الانم خیلی خوشحالم از اینکه دیگه اونجا نیستم و وقتم رو هم هدر نمیدم و پیشرفت های زیادی هم داشتم با اینکه ی مزیت هایی رو از دست دادم ولی می ارزید به جایی که الان هستم چون از اینجا موفقیتم رو میبینم ولی اگه اونجا بودم شاید هیچ وقت بالا نمیرفتم.

+نمیدونم امروز چرا یاد چند وقت پیش افتادم و دلم خواست در موردش بنویسم.چرا اون موقع ننوشتم هم به خاطر وضع روحیم بود که داغون بودم.

++شاید چیزی از این سر در نیارید و فقط خودم بدونم که چی نوشتم.


برچسب‌ها:
خاطره نوشت
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/۱٠ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

مینشینم در بالکن  و کتابم را هم با خودم مینشانم کنارم.چشم هایم در تعقیب کلمات کتاب اند و گوشهایم در پی صدای ماشین هاست.نسیمی میاید و تمام برگ هایی را که خوانده ام میکشاند به روی اولین برگ و شروع دوباره ایی را برایم رقم میزند.در ان راهرو های تنگِ ذهنم پرت شدن از این ارتفاع ارام و بی صدا پرسه میزند.

هیس!!! آروم تر!!!

این جمله را به تراوشات ذهنم میگویم که مدام لگد مالم میکنند.

صدای مادرم را میشنوم.

بلند شو داریم میریم خونهِ عزیز, مریض شده.

(عزیز من یک جور آدم خاصی است.ولی من نمیدانم همین روزهاست که گشت ارشاد پا پیچ اش شود.خیلی راحت گرمش که شد هیچ فرقی نمیکند کجا باشد روسری اش را دور میاندازد و راحت مینشیند).همین سادگی و بی غل و غش بودنش را دوست دارم.

سریع بلند میشوم دروغ چرا بیشتر از عزیز دلم برای بیرون رفتن تنگ شده.از این جا تا اخر مسیر سرم داشت هوا میخورد برای خودش و بین راه داشتم جیغ میزدم برادرم هم با من هم صدا شده بودُ جیغ هایی از ته دلش میزد که انگار من صبح تا شب جیغ میزنم و او مثل من سکوت کرده.کیف میکرد برای خودش وقتی ادامه ندادم انقدر التماس کرد که دوباره جیغ بزنیم من انرژی اش را نداشتم ولی کمی ادامه دادم.

دوچرخه سواری در شب را نگفته ام تمامٍ خاطرات من است.رکاب میزنمُ به قدرت پاهایم مینازم.خیابان کمی شلوغ و همه اش پر پسر است.من رکاب میزنم و چشمهایم را روی تمام مردم میبندم به یاد خاطرات خوبم رکاب میزنم.رکاب زندگی ام را هم دوست دارم بدون توجه به مردم بزنم.

نمیدانم چرا همه اش یاد این جمله میافتم:"ارام باش که بزرگترین اقیانوس ارام است."شب را یک جور خیلی خاص دوست دارم.دلیلش را خودم هم نمیدانم شاید به خاطر ارامشی باشد که در شب حاکم است و روز را بی نصیب گذاشته است.

بالکن و کتابُ شبُ هوای خوب تمام زندگیِ من است.


برچسب‌ها:
روزمره
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/٦ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

 

دلم که میگرد تقصیر خودش نیست سرزنشش نکن آزرده شده شکسته شده.این روزا به هیچ طریقی نمیتوانم حضورت را احساس کنم.مینشینم چشم به راهت میبینم و میایم به سویت اما افسوس باز هم سراب است...من میایم تو دور میشوی...من حرف میزنم تو گوشت را منع از شنیدنشان میکنی...امروز اتفاقی داشتم برنامه ایی را میدیدم.زیرنویسش این بود.برای خدا چه کاری کرده ایید؟ کاری که کردم بدون هیچ معطلی پوزخندی زدمُ در دل گفتم هه خدا برای من چه کرد؟واقعا چه کردی؟باورت میشود هفت سال گذشت من خسته شدم من کم آوردم تو خسته نمیشوی تو کم آوردن در کارت نیست؟فقط یک چیز از تو خواسته بودم همه اش یک چیز بود یعنی انقدر برایت سخت بود که نتوانستی بر من ببخشی اش؟

خسته شدم بگذاریید دمی بیاسایم از این دنیا و ادم های رنگارنگش از زندگی بی معنی ام خسته شدم.میشود یک روز فقط یک روز بگذاری زندگیکنم؟

بیشتر فکر کردن آزاردهنده تر است.

نه باور کنی باید که من بیخیال نیستم من خودم را به بیخیالی نمیزنم بیخیالی خودش را به من زده.خلاصی از دستش هم به این آسانی ها نمیباشد.

سرم را از شیشه ی اتوبوس بیرون میاورم باد خنکی بر سرم میخورد و نگاه سنگین دیگران را روی خودم احساس میکنم به نظرشان من دیوانه ام باشد بگذار باشم مگر برای من فرقی هم میکند.بغضم را میخورم خدایا روزه ام چه باطل میشود؟دلم هوای اغوشی را کرده خدایا میشود تو مرا در اغوش بگیری؟

دلم از زندگی و ادمهایش گرفته میشود یکم سریعتر کار من را انجام بدهی دلم میخواد هر چه سریعتر کمی ان طرف را ببینم فقط یکم سریعتر که دیگر طاقتم تاب شده است.

برنامه ام را نوشته ام و روی دیوار هر روز و هر ساعت و هر دقیقه با چشمانم میخوانمشان اما...نه میتوانم پاره اش کنم نه تحمل دیدنش روی دیوار.راستی دیوار هم از من شِکوه میکند حق دارد لابد این همه کاغذ پاره صورتش را پوشانده...مثل صورتِ من که بی ذوقی پوشانده.

خواب های عجیب و غریب دنباله دار هم امانم نمیدهد.چند روزِ پیش خوابی دیدم خواب خوبی بود اما انقدر خوب که من دلم نمیامد بیدار شوم و میخواستم برای همیشه بخوابم...کاش خواب نبود...

چشمانم میسوزد به سختی زل زده ام به این صفحه و صدای تق تق کلیدها را میشنوم و لمسش میکنم که با تیک تاک ساعت در هم امیخته و صدای عجیب و دل نشینی ساخته.تنم گر میگیرد شاید دیگر مرا فراموش کرده باشی...

+این آهنگ پیشنهاد میشه بی ربط با وضع موجودِ ولی ازش خوشم میاد.


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/٥ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

 

گاه گاهی دیده ها و شنیده هایم را به دست فراموشی میسپارمُ تهی میشوم از تمام صداها و تصویرهای ذهنم.دوست ندارم این گاه گاه ها را مانند باران ماسه های افکارم را میشویند و میبرند.حمله ور شدن واژه ها و پرسه زدن هایشان افکارم را به هم میریزند ومرا تا رویاهایم هدایت میکنند.کلاس شروع شدهُ مبحث شیمی است و من هم با علاقه سراپا گوشم.کلاسش را دوست دارم بویِ امید میدهد.حرفهایش با جانم امیخته میشوند و افکارم هر دم شعله های بلندتری میگیرد.بیشتر از معلمُ استاد مشاور خوبی است.همه اَش حواسم به بچه های دیگر میرود در چشمانشان امید را میخوانم و هجی میکنم.این ساعت کلاس خیلی زود میگذرد دلچسب و مفید است.

با لبی تشنه روانه ی خانه میشوم آدمهای اطرافم به نظر در تلاتم اند و هر یک دیگری را میکوشد در این روزها.تاکسی ها ایستاده اند میروم جلوتر ببخشید... بله میروم بفرمایید صندلی جلو را برای نشستن انتخاب کرده ام در فکر تصاحب اولین ها مینشینم انجا.اندکی بعد با مسافری مواجه میشوم که گویا از ان ادمهای وراج رو اعصاب روست.سلام میکند تعجب میکنم  با ان قیافه ایی که من نشسته ام به من سلام میدهد به رویِ خودم نمیاورم و خودم را به نشنیدن میزنم تا شاید به دست فراموشی سپرده شوم.ولی او انگار دست بردار نیست.شروع به حرف زدن میکند.ببخشید خانم من سلام کردم و جواب سلام واجب است در دلم یک نسخه ایی برایش میپیچمُ سلامی از سر ناچاری روانه ی گوشش تا شاید دست بردارد.دوباره برای سخن وری لب میگشاید.ببخشید میتونم ی سوالی ازتون بپرسم.

من: با یک لحن ناراضی:بعله بفرمایید؟

اون:قبلنا خانما تو تاکسی....

مسافر دیگری از راه میرسدُ مرا نجات میدهد تا دوباره غرق افکار خودم شوم.معلوم است از ان جوان هایِ بی چشمُ رو است حتی با راننده هم مشکل دارد انگار کمی ان طرف تر پیاده میشودُ من هم یک نفسِ راحت روانه ی ریه ام میکنم که از دست او خلاص شدم.بعد از رفتن او گفتُ شنود ها هم چنان ادامه میابد و سرانجام به بدبختیِ ملتُ و تامین سختیِ معاش و مشکل جوانان ختم میشود.نتیجه گیری اش هم میشود که از این به بعد باید مــُرد.

میرسم به نقطه ی پایان و جایی که باید جایگاه اولم را ترک گویم و به طرف خانه راه بیفتم.امروز خسته ام و تشنه اما تحمل باید کرد.

+آدمها گاهی احمـــق میشوند.


برچسب‌ها:
روزمره
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/۱ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()