بی ویرایش نوشت ها

هم چنان بی وفقه روانه میشوند لحظات عمرم.گویی همین دیروز بود که بعد از نماز وداعی که مزه ی نامفهومی داشت را با او داشتیم.چقدر زود میگذرند این ایام.چه حالی داشتم من از پارسال تا امسال.چقدر بحران هویتی حتی داشتم.یادم هست که چه دردهایی کشیدم و چه اشکهایی ریختم.ولی گذشتند همه ی انها تا جایی همراه من بودند تا جایی و وقتی که من تو را فراموش کردم.تا جایی همراهی ام میکنند که ذکر تو را فراموش میکنم اما وقتی من تو را میخوانم همه ی ان درد ها زدوده میشوند.و تا ناکجای هستی مرا تنها روانه ی دیدارت میکنند.لعنت به همه ی لحظاتی که بدون فکر کردنٍ به تو گذشت.لعنت به تمام اتفاقاتی که برای لحظه ایی هم که شده تو را در خاطرم ضعیف کرد.

میگویند فردا شروع مهمانی بزرگ توست مگر روزهای دیگر مهمان که بودیم؟برایم هر روز مهمانی توست و چه مهمانیٍ باشکوهی.چقدر دلم تنگٍ این مهمانیٍ پر از تشریفات تو بود.خیلی به موقع و به جاست.

حسی که من این ماه دارم غیرقابل وصف است سوای لحظات روحی و معنوی افطار و سحر که تو را پیوسته یاد میکنیم از نگاه های هیزمردان هم درامانم.دوست ندارم بی تفاوت باشم.هر سال همین موقع هم یاد و خاطره ی آن سالی که کنارت بودم را یادم میاورد.گرمایٍ سوزناک اطراف خانه ات را با آن سن کم تحمل میکردم.منی که مدام غر میزنم و گله میکنم مهر سکوتی بر لبم زده بودم.الان هم میزنم.به یاد شبهای قدر و قرانی که بر سر دارم و شب بیداری هایم منتظر مهمانی عظیمت هستم.

امسال هم یاریم خواهی کرد آن طور که دوست دارم و دوست داری این مهمانی را وداع خواهیم گفت.

+دوباره اومدنش تبریک.

++دوست دارم وقت سحر و افطار و دعاهاش منم یادتون باشم و برام دعا کنید.


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٤/۳٠ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

کودکیهایم مساوی بود با لجبازی الان هم هست خیلی ادم لجباز و یه دنده و غرغرویی هستم.همیشه من و مامان سر لباس باهم دعوا داشتیم.نه اینکه بچه ی اول بودم و ذوق و شوق زیادی خرج میداد و همیشه لباس های نو برایم میخرید.من هم که ی لجباز حرفه ایی همیشه کوفتش میکردم. جلوی دراور چقدر به خاطر لباس نپوشیدنم وقت تلف کردیم مهمونی دعوت بودیم و من طبق عادت لباس نو نمیپوشیدم.نمیدونم چرا ولی همیشه اصرار به پوشیدن لباس های راحتی داشتم.و مامان بیچاره هم فقط حرص میخورد.ولی خوب یادمه روزیو که به خاطر لباس نپوشیدن تنبیه شدم یعنی بار اول و اخر نبود ما همیشه برنامه داشتیم با این وضعیت من.نه من ادم میشدم نه مامانم بیخیال لباس پوشیدن من میشد هر دو لجباز بودیم وسر حرف خودمون میموندیم.

موقعی که من  دوساله بودم زلزله اومد اون موقع کلی هم خسارت به بار اورده بود.ما هم خونه ی عزیز بودیم موقع این اتفاق.وقتی زلزله میاد همه میرن از خونه بیرون تا خودشونو نجات بدن ولی منو مامانم جا میذاره و فقط خودشو میبره.منم اون موقع توی خونه مشغول تاب بازی بودم و هی واسه خودم اون شعر معروف موقع تاب بازی رو میخوندم.یهو دیدم یکی با سرعت نور اومد منو از اونجا برداشت و برد.داییم بوده مامانم ترسیده نیومده داییمو فرستاده دنبالم که برو بیارش.البته زلزله تموم شده بود و منو بعدن اوردن که نمیاوردن هم تاثیری نداشت.

ولی انگار مامان از همون اول ی جورایی نسبت به بچه اش بیخیال بوده.الانم هست.بعضی از مواقع که مادر ها ی جور خاصی نگران بچه شون هستن مامان من هیچ وقت اینجوری نبوده.من نتونستم درک کنم.اینو از وقتی که بچه بودم دیدم.شش ماهه بودم که منو میذاشته خونه عزیز اونجا بمونم با خاله و عزیز حتی بعضی شبها هم نمیاوردتم.در حالی که مامان شاغل نبود.

ولی پاش برسه خوب بلده ثابت کنه براش مهمی.بعضی وقت ها خیلی عصبی میشه انقدری که میترسم باهاش حرف بزنم.من به اندازه ایی که دلم میخواد نمیتونم با مامان راحت باشم.من هستم شاید اون نیست.نمیدونم دغدغه اش انگار فراتر از ماست.شاید به نظرش مرتب بودن خونه از نظری و حرفی که من دارم براش مهم تره.شاید فکر میکنه کارش درسته.من هزار بار از هر راهی سعی میکنم یکم منو بفهمه.

بعضی وقتا بعضی حرفاش و نیش و کنایه هاش ادمو میسوزونه.یعنی ی جاهایی که نباید خیلی بحث رو کش میده.نه با من فقط.شاید با بابا هم همینطور باشه.

خیلی وقته حس میکنم گاهی فقط هم دیگه رو تحمل میکنن.همه ی این بدبختیام از فک وفامیل آب میخوره.به خاطر بقیه خونه میشه دادگاه حل اختلاف زن وشوهرای دیگه.میشه محل تصمیم گیری ها در مورد بقیه.میشه کلانتری.چه میدونم کلا سعی بر اینه که ارامش نباشه.هر جفتشون مثل هم هستن دنبال کارهای بقیه ان.من نمیدونم تا کی باید بدبختیای این مردمو اینا باید حل کنند.

هر دوشون دست و دلبازن واقعا اینجورین وقتی خونه ی مهمونی باشه مامان رفتنی هم کلی خوردنی روانه خونه ی طرف میکنه حالا میخواد فقیر بی چیز باشه یا ی ادم خر پول.هیچ چشم داشتی از هیچ کسی ندارن ولی بقیه ازشون دارن.از بس اینجوری غم خوار ملت بودن دیگه نمیشه که عوض شن میشه؟هر چقدم میگی به درد خودت برس واسه خودت گفتی چون گوش نمیدن.این منو عذاب میده که بیشتر از خودشون به فکر بقیه هستن.

بعضی وقت ها با اینکه هیچی واسم کم نمیذارن ولی واقعا به بقیه که این جور بهشون اهمیت میدن حسودی میکنم.

 

 


برچسب‌ها:
خاطره نوشت
+ تاريخ ۱۳٩۱/٤/٢٩ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

یادم نیس دقیقا کی بود خیلی دور نبودشاید همین چند هفته ی پیش بود که تو رستورانی مشغول خوردن غذا بودیم.من روبه روی مامانم نشسته بودم چند تا میز اون طرف تر هم ی دختر و پسر جوونی نشسته بودن و میز اونهارو که میگرفتی رو به جلو اون پشت و اخر سالن هم ی دختر و پسر تقریبا بیست و چند ساله نشسته بودند.(دیگه دید نداشتم بقیه جاها رو ببینم).من حواسم جمع کار خودم بود ولی از اونجایی که غذاهای بیرون معمولا به من نمیسازه و خودم هم علاقه ایی بهشون ندارم همیشه با غذام بازی میکنم.مشغول همین کار بودم که یه ان برای برداشتن نوشیدنیم سرمو بلند کردم و اینجا بود که بنده شاهد ی سری کارای خاک بر سری از همون میز اخر سالن شدم.حالا بیا و منو جمع کن.اینجا بود که دیگه غذا اصلا از گلوی مبارک بنده پایین نرفت که نرفت کلا بیخیال غذا شدم و شروع به دید زدن اون بدبختا کردم جنبه ندارم که:دی

حالا مگه اینا تموم میکردن هی ادامه میدن روبه روی من اگه نمیخواستمم به اجبار جلو چشام بودن و نمیشد نبینم.دارم حرص میخورم خو نمیفهمن که اینجا ایرانه و رستوران جای این کارا نیس مگه حالا یارو ول کن بود.مامانم میگه بچه تو غذاتو بخور چیکار به کار اونا داری اخه.منم با کمال پر رویی میگم خو نمیفهمن ادم دلش میخواد چه وضعشه اخه.

برن ی جای دیگه نه تو مکان عمومی.اینجا ایرانه ما هم جنبه نداریم.

مامانم:لا اله الا الله

من:چیه خو:|

خالم:خب هر وقت شوهر کردی تا دلت بخواد از این صحنه ها میبینی.

من:نه اونجوری که حال نمیده.این خوبه زنده جلوت پلی میشه:) وگرنه ندید بدید که نیستم.

کلا من اون روز دست بردار نبودم تا اینکه اونا پاشدن رفتن.رفتنی هم حواسم بهشون بود که ببینم چه عکس العملی نشون میدن.دیدم وقتی اونا از میزشون بلند شدن.دختره اومد رو این یکی میزی با اون یکی دختره نشست و باهم شروع به حرف زدن کردن.پسرا هم رفتن حساب کردن و رفتن.ی چند دقیقه بعد دخترا دوتایی بعد از اینکه پسرا رفتن اونا هم رفتن.

من در تمام این مدت:|

چوب کبریت:تو رو خدا نکنین از این کارا تو مکان های عمومی یعنی چی خو؟

+ی همچین ادم با جنبه ایی هستم:دی


برچسب‌ها:
خاطره نوشت
+ تاريخ ۱۳٩۱/٤/٢۸ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

نمیدانم شاید اخلاق سگی دارم.خودم اینو میگم.ادم رکی هستم به هر نحوی باشه حرفم رو رک و راست به طرفم میزنم.یا بهتره بگم بلد نیستم حرفمو بپیچونم اگه دلم بخواد چیزی بگم خیلی راحت میگم ولی انگار رک و راست بودن تو دنیای من معنی نداره انگار همه انتخاب کردن که حرف راست رو باید پشت سرشون گفت نه جلو روشون انگار همه به این کلمه ی لعنتی یعنی دروغ ایمان دارند.انگار خوشیشون فقط حول این کلمه میچرخه شاید باید تمرین کرد ویاد گرفت این دروغ را شاید باید مزه اش را هم چشید حتما ملس است که انقدر طرفدار دارد.حتما خوشىِ با دروغ هم پایدارتر است.داشتم به این فکر میکردم اگر فقط یک روز همه بیایند و دوریی را ببوسند و بگذارند کنار رو به یکرنگی بیاورند چه خواهد شد.بعدا به خودم میگوم احمق شدی دختر.دنیای یکرنگ که مال ادمهای رنگارنگ نیست.دست بکش از این خیال پردازی ها ولی دوباره حرفم را قطع میکنم این بار به این میاندیشم که شاید اینگونه به نفعت باشد اما کنجکاوی امانم نمیدهد مرا وادار میکند همه چیز را زیرو رو کنم نه فوضول بودن با کنجکاو بودن فرق میکند فوضول یعنی پ و مادرش.که تمام روز حرکاتت را تحت نظر دارند و تا کمی نابجا رفتار کنی برایت صفحه بگذارند.و مادرش باخنده های معنی دار که تمام نگاهش محو صورتم میشود و به حرکاتم توجه میکند که اگر خلاف میل باشد حرفش را همان جا قورت دهد و برای خودش نگه دارد.من هم که هر چه میکشم از این زبانم است که تحمل نیش و کنایه ندارد و هر دم تلنگری میزند و رنگ صورتش را با سرخاب سفیدابش در هم میامیزد.از او هم خوشم نمیاید ادم دورو و زیر وبم کشی است خوب میداند شترش را دم خانه ی که بخواباند و کاری کند که نه سیخ بسوزد نه کباب .زخم میزند به جانم هر دم ولی من هم بی پاسخش نمیگذارم.بگذرم,شاید همیشه سر از جایی درمیاورم که نباید واین میشود باعث ناراحتی خودم,یاد نگرفته ام دنبال کاری که میخواهم نروم گرچه شکست خورده و ملول برگردم ولی تمام تلاشم را میکنم.هر چند نتیجه بخش نباشد.

رفتم و دیدم انجایی که نباید... شنیدم و بغض کردم از کسی که نباید...شاید نباید همیشه بیش از حد مجاز سبقت گرفت.بگذار بپوکد اصلا به تو چه ربطی دارد بگذار به درد خودش بمیرد اصلا مگر به حال تو فرقی هم میکند.کسی را مجبور نکن.

من همیشه راهی را انتخاب میکنم که به صلاحم است خودت یادم داده ای پس غر نزن.

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٤/٢۸ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

دیدن صورتش هم برایم عذاب اور است.وقتی میبینم دلش به یک سو پر میکشد ولی زبانش چیز دیگری را بیان میکند.تقصیر خودش نیست.زیر بار فشار زندگی له شده است ولی هرگز به رویش نیاورده چه میکشد.حرص خوردن هایش هم خیلی خنده دار هستند.به او حق میدهم انقدر عصبی باشد.دیدن ان عتیقه های لاغر مرده ی بی دست و پا و چلمن برای من دردناک هست چه برسد به او که روزانه چندیدن ساعت را مجبور است با انها سپری کند گفتنش اسان است ولی فکرش هم ادم را اذار میدهد.حرکاتشان حتی مثل ادم های قرن تکی است.انگار فقط خودشان هستند.نمیدانم شاید نمیدانند یا نه بهتر است بگویم خودشان را به نفهمی زده اند.مادر بیچاره ی من شاید در حق خودش ان همه لطف و محبت نکرد که در حق انها کرد ولی یک بار هم اسمی از او شنیده  نشد.اگر تاریخ دست انان بود انچنان تحریفش میکردند که گویی انگار رضا شاه نبوده و از مبتدی حکومت اسلامی بوده یک چنین ادمهایی هستند.حالا تصور کنید ما چجوری با اونها میسازیم.کاش میشد وقتی نگاهم را به نگاهت گره میزنم بفهمی منظورم را کاش میشد وقتی بهانه میگیرم بفهمی به خاطر خودت است پدرم نه چیز دیگر.دستهای پرمهرت از اول زندگی ام یاریم کرده و خواهد کرد.کاش بیش از بیش تو مال من بودی پدرم.همیشه یاد شونه ای میوفتم که روی کمرت شکستم چقدر خندیدم یاد خنده های شیرینم بخیر.حالم خوب است به اندازه روزهای خوش کودکی ام حالم خوب است.فقط افکارم منسجم نیست.نیازمند برنامه است انگار.فقط کمی مرتب شدن میخواهد قفسه های ذهنم کمی به هم ریخته شده اند و خودم هم ادم زرنگی نیستم برای مرتب کردنشان.کار سنگینی است بعد از اندی ذهن تکانی را میگویم کمی ناامید شده ام و تنبل همین.و همین هم برای ازارم کافی است من طاقت این ها را ندارم.دلم ارامش محض میخواهد و ذهنی فعال میشود؟

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٤/٢٦ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()