بی ویرایش نوشت ها

 

silence is gold

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/۱٠/۸ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

1- صبر میکنی...مجبور میشوی صبر کنی...یادت میدهند این را...زندگی میکنی َش...نفس میکشی َش... تا اعماق وجودت حسَش میکنی...انقدر با خودت تکرارش میکنی که خواهی نخواهی چشم به راه بودن را به همین راحتی و سختی یاد میگیری...چه اسان یاد گرفتم صبر کنم برای همه کس و همه چیز.

2- فکر میکنم به تمام کارهایی که کرده ام ...و پشیمان میشوم از فکر کردن...و با سیلی محکمی که به صورتم میزنم ارام صورتم را برمیگردانم و به اینه ی غبار گرفته ی اتاقم خیره میشوم و صورت سفیدم را که سرخ شده نگاه میکنم و خنده ام میگیرد...میخندم از این همه خیال گرمی که در این سرمای زمستان بافته ام و افکار سردم را پوشانده ام که مبادا برای همیشه یخ بزنند و من دستم کوتاه باشد از رسیدن بهشان.شده ام آبستن تمام خیال هایی که ویار میکنند همه چیز را...همه کس را...همه جا را.

1ps:تا ی مدت همتون را خاموش میخونم.

2:برای مادر مریم عزیزم دعا کنید.

3:ممنون از فاطمه و پارسای مهربانم که لطف کرده بودند و دست خط زیباشون رو فرستاده بودند.متاسفم که من دیر اومدم میتونید ببینیداینجا.


برچسب‌ها:
ذهن پرتشویشم
+ تاريخ ۱۳٩۱/۱٠/٦ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد این درد ها را نمیشود به کسی اظهار کرد."

"بوف کور صادق هدایت."

 

نشستن روی تراس توی تاریکی و کشیدن سیگار و حرف زدن با سیگاری که پشت لب باشد برایم صحنه ی اشنایی است...خانواده ی من اهل سیگار نیستند پس چرا این صحنه برایم اشنا است خواهم گفت.قبل تر ها ما همسایه ای داشتیم که یکجور هایی خیلی زیاد به هم نزدیک بودیم.یعنی انقدر نزدیک که من حتی بعضی شب ها را درخانه ی انها با 4 تا دختر هایش صبح میکردم.ادم های فوق العاده دوست داشتنی و مهربان.هر 4تای انها الان ازدواج کرده اند و هر کدامشان به جز دختر اول که دوتا بچه دارد که کوچکتره همین ابان ماه به دنیا امد یک بچه دارند.این ها پدر و مادرشان و 2تا بردارشان انقدر لبریز از محبت و مهربانی بودند که شده بودند جزء وجود من.جوری که وقتی از ان محل داشتیم میرفتیم همه گریه میکردیم حتی مادرم.البته هنوز هم رفت و امد داریم و هر موقع وقت بشود حتما سری به هم میزنیم.

داشتم فضای تراس و سیگار را تشریح میکردم...خانه ای اینها تقریبا پاتوق شده بود و همه میامدند انجا.یک خانم تقریبا پا به سن گذاشته ایی که فکر کنم یکی از فامیلهایشان بود هم معمولا انجا بود.بدون استثنا همیشه سیگاری پشت لبش داشت.انقدر که من هر وقت میدیدمش یک حس تنفری به من دست میداد که دلم میخواست بروم سیگارش را بگیرم و زیر پاهایم له کنم...خب من به بوی سیگار آلرژی داشتم...هنوز هم دارم.اگر کسی کنارم سیگار بکشد سرفه هایم شروع میشود و هی بوی دود اذیتم میکند.به بوها خیلی حساسم...انقدر که از بوی غذای نپخته هم تشخیص میدهم چه قرار است پخته شود.حس بویایی قوی ام کار دستم میدهد که به انواع بوها واکنش نشان دهم...بوی سیگار هم اصلی ترینشان بود...از فضای ان تراس و زن سیگار به لب همیشه میترسیدم...و جالب اینجاست که همیشه بعد از رفتن ان زن شروع میکردم به تقلید از اداهای او و اهل خانه را سرگرم و مشغول خنده میکردم...او همیشه انقدر حرف میزد و میزد که همه را خسته میکرد...راستش فضای مبهمی را از ان روزها پس ذهنم دارم که به راحتی کلمه نمیشوند و ته مانده ی ذهنم شده اند.

یک چیز به خوبی در خاطرم است...همان زن...همان زن و درد هایش...همان زنی که درد هایش را پشت سیگارهایی که دود میکرد پنهان کرده بود...همان زنی که در بهترین روزهای من شده بود مظهر درد...شده بود کسی که جز سیگارش پناهی ندارد...بیشتر که فکر میکنم دیگر بوی دود سیگارش ازارم نمیدهد...احساس میکنم پر از غمم که دارم با بوی سیگار او تهی میشوم...و سرفه هایم بیرون میکند نفس های غم دار را.

از مادرم درباره ی او پرسیدم...گفت زندگی اش سر و سامان گرفته و یک اپارتمان هم برای خودش دست و پا کرده است...این بار پکی عمیق به سیگارش خواهد زد...به یاد تمام روزهایی که پک هایی پر درد به سیگارهای مظلوم میزد.یک نخ دیگر دود کن...زندگی یعنی دود کردن...یعنی دود شدن.اهای زن غریبه یک نخ هم به یاد من دود کن لطفا.

p.s:"حال ما خوب است اما تو باور نکن" "سید علی صالحی"


برچسب‌ها:
خاطره نوشت, ذهن پرتشویشم
+ تاريخ ۱۳٩۱/۱٠/۱ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()