بی ویرایش نوشت ها

دیروز مثل یه جمعه ی خیلی غمگین بود...کاملا بی دلیل اعصابم خرد بود یجور کلافه و کسل بی حوصله بودم.فکر کنم به خاطر اینکه داریم به زمان امتحانات نزدیک میشیم.البته باید به این نکته اشاره کنم که فردا یه امتحان ترم دارم که تقریبا هیچی بلد نیستم و خدا میدونه میخوام چیکار کنم.نذارید بگم که بقیه درسهام هم همین وضعیت رو دارن و از اول ترم دو خط درس نخوندم...اصلا کتاب میگیرم دستم هر فکری میاد سراغم...اگه میبینید اینجا هم زود زود مینویسم شک نکنید به خاطر اینکه کلی درس دارم وگرنه اینجام پیدام نبود.

از مزیت های دیگه ایی که امتحان داره اینکه خلاقیت و هنرمندی ادم رو تقویت میکنه مثلا من دیروز در عرض یه ساعت یه شالگردن انگشتی بلند و باریک بافتم...قبل از اون در درست کردن انواع کیک و دسر فعالیت کردم...به خونه ی فامیل ها سر زدم...بیرون رفتم و خلاصه کلی کار انجام دادم که در حالت عادی امکان انجامشون به صفر میرسونم.دیدن تی وی که در حالت عادی عمرا برم طرفش...انواع فیلم ها و سریال ها و مستندات.

مهم تر از همه اینها خواب...تقریبا  این یه هفته از ساعت 1 ظهر تا 6 خوابیدم و شبش هم کاملا حتی بدون اینکه احساس کنم اصلا خوابم نمیاد از ساعت 12 تا وقتی که کلاسی نداشتم خوابیدم.جا داره از این ایام بسیار مفید که همه ی جنبه های زندگی رو فعالتر میکنه تشکر کنم و ازش بخوام برای خودش هم یه وقتی بذاره.ومن االله توفیق.


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٩/٢۳ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

چند روزه سرما خوردم،البته چند روز نیست سه ماهه که من هی مریض میشم و موقتی خوب میشم و دوباره همین سیر تکرار میشه…خلاصه امروز با بی میلی حاضر شدم رفتم دانشگاه،که متاسفانه استاد نیومد و مجبور شدم از ساعت ١١ تا ۴ که کلاس بعدیم شروع میشه همونجا بمونم…پر واضحه که توو این چند ساعت یه خط درس نخوندم و جز حرف زدن با بچه ها توو سالن مطالعه(!!) کار دیگه ایی نکردم…تا اینکه کلاس بعدی شروع شد و یه ساعتی از وقت کلاس گذشته بود که سرفه هام شروع شد و شدید تا مرز خفه شدن پیش رفتم وقتی رفنم بیرون انقدر شدید سرفه میکردم که ابدارچی اونجا خیلی با مهربونی بهم گفت که میتونم یه استکان چای یا اب جوش بخورم خیلی از این کارش خوشم اومد و منم با یه استکان اب جوش رفتم سر کلاس،یکم بهتر شدم…تا اینکه کلاس تموم شد و مامان اومد دنبالم و رفتم دکتر،اونجا یه دختر بچه حدودا ٣ ساله بانمک بود،بهش میگفتم اسمت چیه؟ جواب نمیداد،بهش بیسکوییت دادم و کلشو ازم گرفت مامانش میگفت تشکر کن ولی اون ساکت بود و داشت بیسکویتشو میخورد میخواستم لپشو بکشم…هی دلش میخواس لباساشو دربیاره اول پالتو بعد پیرهنش بعد جوراب و کفششو به زور دراورد کم کم میخواست کل لباساشو بکنه که مامانش تذکر داد نیودیم استخر و منصرفش کرد در کل بچه با مزه ایی بود سرگرم شدم تا نوبتم شه…بعدشم دوتا امپول نوش جان کردم و امیدوارم موثر باشه و این سرماخوردگی دست از سرم برداره…هر چند امیدی به خوب شدن ندارم وقتی هر روز باید اون مسیر مزخرف و شیب دار دانشگاه تا دانشکده رو برم و بیام…اون بادی که اونجا میوزه منو سالم نمیذاره.


برچسب‌ها:
روزمره
ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٩/۱٧ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

عجیب احساس تنهایی میکنم…این پاییز خیلی بیشتر از انچه بایذ کش امده وتمام نمیشود ک نمیشود…که نمیشود...چند وقت است به هیچ فکر میکنم…میدانی چند وقت است که رویا نبافته ام که دست خودم را نگرفته ام ببرمش توی خیالهایم تا با هم قدم بزنیم و حرف بزنیم و بخندیم وبه هیچ چیز فکر نکنیم…دارد کم کم یادم میرود که چه ارزوها که نداشتم توی این هیاهو خودم را گم کردم درست مثل انکه توی شلوغی خیابان های دم عید دنبال پلاستیک گمشده ات بگردی اما ناامید ار یافتتش سوار تاکسی شوی و هی چشمت دنبال چیزی بگردد که برای همیشه داخل ان پلاستیک لعنتی گمشد…که هیچ وقت به دستت نمیرسد…که باید برای همیشه دل بکنی از چیزی که فرصت داشتنش به ساعت هم نکشیده از تو گرفته شد …همانقدر عمیق چشم برداشته ام از گوشه کنارم،که زل زده ام به جاده ی بی انتهایی که هیچ تابلویی ندارد…هیچ راهنمایی ندارد…که اخرش معلوم نیست که به مقصد میرساندت یا برای همیشه از جاده ی زندگی بیرونت میکند.همینقدر سخت و دردناک،همینقدر بلاتکلیف…این حجم درماندگی برایم زیادی زیاد است میدانی؟


برچسب‌ها:
روزمره
ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٩/۱٧ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

Ðe$igNÊR: M0zHgAN