بی ویرایش نوشت ها

چند روز هم بگذرد ننوشتنم به دو ماه میرسد...راستش را بخواهید هر روز با خودم شرط میبندم که بیایم و چیزی بنویسم...اما هر شب قبل از خواب که زُل میزنم به سقف اتاق و به اتفاقات روز و روزهای قبل فکر میکنم اپ نکردن را هم میگذارم کنار هزار کار انجام نداده ایی که وعده ی انجامشان برای روزهای بعد است.

روزهایم بدجوری تند و با دلتنگی میگذرند...مامان و بابا مسافرتند و نبودنشان بدجوری سخت میگذرد با کلی مسوولیت روی دوش من...هر روز صبح با بازی یک فیلم و ادا و اطوار داداش را بیدار میکنم و با هزار خواهش و تمنا دست و صورتش را میشورد و با دادن وعده هایی مثل خرید جایزه بالاخره چند لقمه صبحانه میخورد و بعد از کلی گریه و زاری بالاخره راضی میشود که سوار سرویسش شود.مکالمات هر روز صبح من و داداش: داداشی بیدار شو عزیزم صبح شده باید بری مدرسه.اون:نمیخوام من مدرسه نمیرم خوابم میاد ولم کن میخوام بخوابم چرا ثبت نامم کردین من نمیرم برین اسممو پاک کنین پس مامان اینا کی میان. من صبحانه نمیخورم تو رو خدا امروزو نرم.مدرسه بده و... و من هر روز صبح همه ی این سوال هارا جواب میدهم و با اعصابی له بعد از رفتنش نفس عمیق میکشم. و به کلاس های خودم میرسم.

نبودن مامان توی تک تک لحظه هام مشخص است.این روزها بیشتر از همیشه قدر بودنش را میدانم و مهربانی ها و صبوری های بیش از اندازه اش را...دلم برای هر دوشون تنگ شده...و تمام مدت به این دو هفته ی باقی مانده و پریدن توی بغلشان فکر میکنم...کلی حرف و حس های نگفته برایشان دارم.دلم میخواد هر چه زودتر زندگیم به روال عادی خودش برگردد.

 


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٧/٢٢ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

نمیدانم از کجا شروع کنم به نوشتن این سالهای نه چندان دوری که خیلی دوستشان داشتم...از شب های 25 ام مردادی که تمام شب به این فکر میکردم که مامان برایم چه خواهد خرید و بابا چه سوپرایزی برایم دارد...از تمام ان ها همیشه پیراهن قرمز دو سالگی ام را عاشق بوده ام...همان که مامان و بابا بعد از اینکه مرا به مامان جون سپردند خریدنش...اصلا حس خوبم توی همان عکس ها هم دیده میشود...یک جور خاصی ان هدیه را دوستش داشتم...بعد از ان چیزهایی که یادم میاید طلا هایی که خریدند و لپ تاپ و موبایل و... چیزی ندادند که انقدر دوستش داشته باشم...قشنگ ترین ماه و شب هر سال همین بیست و پنجم مرداد هر سال بود برایم بهترین روز هم بیست و ششمی که متولد شدم...همیشه روزها را میشمردم تا برسم به روز موعود...شاید بیشتر از من مامان در تدارکات تولدم بود شاید بیشتر از من همیشه منتظر این روز بود...ترجیح میداد تولد هایم را در خانه ی مامان جون بگیرد...همه را دعوت میکرد دوست داشت برایم خاطره بسازد اول برای من و بعدها برای خواهرم...برایمان سنگ تمام میگذاشت درست مثل همین الان...دوست داشتم ان موقع ها را یک جور دیگری دوست داشتم.

وقت هایی که ابتدایی بودم دوست داشتم تولدم وقتی بود که تعطیل نباشیم و به مدرسه برویم و تولدم را ان جا با همه ی بچه ها بگیرم...دوست داشتم معلمم یک زنگ را برایم خالی کند و تا میتوانیم با بچه ها برقصیم و عکس بگیریم و بخندیم...اما برایم شبیه حسرت شده بود...بعضی وقت ها خیلی چیزهای معمولی برای خیلی ها حسرت میشود.اما شاید اواخر گرمترین ماه سال هم انتخاب خوبی باشد.این را بعد ها فهمیدم.

امروز که از خواب بیدار شدم سعی کردم حالم خوب باشد و با حال خیلی خوبی به پیشواز سال جدیدی از زندگیم بروم...همه جای خانه را مرتب کردم...اهنگ گذاشتم و تا جایی که نفس داشتم رقصیدم...حمام رفتم و از مامان خواهش کردم موهایم را جوری که عاشقم ببافد...به خودم رسیدم و خوراکی های مورد علاقه خودم را خوردم و سعی کردم به چیزی جز داشتن حال خوب فکر نکنم...فکر کردم شاید بهتر باشد تا روز تولدم ارام بگیرم.

انتظار ندارم وقتی از خواب بیدار میشوم اتفاق عجیبی در سال جدیدی از زندگیم رخ بدهد اما دوست دارم حال خوبی داشته باشم...انقدر که خودم برای به دست اوردن ان حال خوب تلاش میکنم...حتما لاک خوشرنگی میزنم و موهایم را درست میکنم و یکی از لباس هایی که هنوز مارکش را نکنده ام را از کمدم بیرون میاورم و تنم میکنم...دسرهایی که دوست دارم را درست میکنم و شاید به خرید هم بروم و برای اجی هم کادوی خوشگلی بخرم...و اخر شب شمعم را فوت و ارزوهای خوبی بکنم...باید از یک جایی تغییر را شروع کنم...شاید بهترین روز همین فردا باشد.و فردا شب صورتم را ببوسم و بگویم تولدت مبارک مهسا :)


برچسب‌ها:
تبریک
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

همین الان که ساعت از سه صبح گذشته است من پرت شده ام به خاطرات و به این فکر میکنم چه شد که من انقدر دلتنگ شدم و الان دارم به سختی نفس میکشم،احساس خفگی میکنم و هر چند ثانیه یک بار نفس عمیقی میکشم اما تمامش دم است…پریشب زل زده بودم به سرمی که بالای سرم بود و قطره هایی که ارام میخزیدند توی رگهایم…تمام ان شب را بین خواب و بیداری و خواب های پریشان و حس های کبود صبح کردم و از درد به خودم پیچیدم…و تمام این دو روز را به کبودی روی دستم که یادگار سرم است خیره شده ام و به سردی ان شب تنم و چشمان نیمه بازم فکر میکنم و چند باره مطمئن میشوم که مرگ چقدر نزدیک تر از چیزی است که فکرش را میکنیم…دلتنگی هایم را چال میکنم و سعی میکنم گریه نکنم و چیزی فکر نکنم،اما مگر میشود؟! راستی میشود فکر نکرد؟!


برچسب‌ها:
روزمره
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/٢٤ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

Ðe$igNÊR: M0zHgAN