بی ویرایش نوشت ها

این روزها بیشتر از هر وقت دیگری بغض دارم...انگار چیزی ته دلم درد میگیرد و بعد من سعی میکنم بخوابم خودم را ببرم زیر پتو و چشم هایش را ببندم و برایش قصه بگویم که بخوابد که یادش برود بهار های پر بغضش را...اما هر چه بیشتر حواسش را پرت میکنم مثل بچه های لجباز و یک دنده میرسد به اول خط و های های گریه میکند...خیلی حرف ها ته گلویم گیر کرده که نه میتوانم بگویم نه بنویسم این میشود که مجبور میشوم هی بهشان فکر کنم و چپ و راستشان کنم بعد با دستم توی هوا بنویسمشان جایی که فقط خودم میبینم بعد چشم هایم را ببندم و با دست دیگرم پاکشان کنم...دیگر بعد از این همه وقت یاد گرفته ام ارام باشم صبور باشم بیخیال باشم خیلی اتفاقات هر چه هم که درد اور باشند مقطعی نیستند همیشه دردند و تو هی دنبال خودت میکشی نه میتوانی کوله بارش را بگذاری و خودت را برداری و در بروی نه میتوانی بی تفاوت باشی...باید سعی کنی بپذیری راست راستش خیلی چیزها را پذیرفته ام از یک جایی به بعد مجبور میشوی چشم ببندی...چشم بستن را یاد گرفتم ام اما چشم هایم که باز میشوند خیس اند می دانی گاهی چشم بستن یعنی دل کندن من از یک جایی به بعد از خیلی چیزها دل کندم و به خودم دل بستم...تازگی ها فهمیده ام چقدر بی تفاوت شده ام...قبل تر ها وقتی " ت" گفته بود که خیلی صبور و پر طاقتم فقط لبخند زده بودم و معنی لبخندم را گوشه ی لبم مخفی کرده بودم...باز هم باید صبر کنم این روزها خسته ام و بغض دارم...باید بخوابم...باید باز هم چشمانم را ببندم.


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ ۱۳٩٤/٢/۸ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()