بی ویرایش نوشت ها

امتحاناتم تموم شده...ولی همه ی برنامه ریزی هایی که قبلش داشتم هیچکدوم انجام نشده...دچار یه تنبلی شدم...نه حال دارم برم بیرون...نه خرید...نه خونه ی دوستم که بهش قول دادم بعد امتحان میام.نه استخری که قرار بوده برم...فقط کارم شده خواب...میخوام از فردا کاموایی که دارمو شروع کنم ببافم...شاید توو این چند روز تعطیلی بالاخره یه کار مفیدی انجام دادم...تا یادم نرفته بگم که شروع کردم به اشپزی و شیرینی پزی...امروز کویی کاکا (یه نوع شیرینی شمالی که با کدو حلوایی پخته میشه) درست کردم...خیلی ازش استقبال شد و به خودم فقط یه تیکه رسید.




برچسب‌ها:
روزمره
ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

عکس گرفتن از موقعیت های مختلف تقریبا جزو یکی از مهمترین برنامه ها امروز همه ی ما شده...و تو خانواده ی ما عکاس باشی منم و معمولا هم همه ی عکسا دست من میمونه مگه اینکه کسی ازم بخوادشون...هر بار که فولدر عکسارو باز میکنم یه سر به کل عکسا میزنم با بعضیاشون میخندم با بعضیاشون گریه میکنم از بعضیا با بی تفاوتی میگذرم بعضیا عصبیم میکنن و... تقریبا عاشق عکاسی ام و عکسارو هم دوست دارم.اما گاهی دیدن بعضی عکسا انقدر اذیتم میکنه که به خودم لعنت میفرستم به خاطر مرور چندین و چند بارشون...امروز که داشتم اهنگ گوش میکردم بین اهنگ ها صداهایی که ضبط کردم پخش شد...بدتر از دیدن هر عکسی یه حالی شدم...چشام پر شد و دلم خواست بی هیچ دلیلی بزنم زیر گریه با صدای شعر خوندن داداشم دلم میخواست گریه کنم...ترسیدم از شنیدن صداها...ترسیدم از  نبودنشون درست مثل وقتی که پشت دوربینم و دارم عکس میگیرم دقیقا به همین نبودن ها فکر میکنم.


برچسب‌ها:
روزمره
ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

سلام خانوم "الف" مهربان میدانم الان جای خوبی نشسته ای و از ان بالا برایمان دست تکان میدهی و دلت میخواهد با ان لبخند همیشگی ات ارامش را بریزی توی وجودمان...میدانی اخرین تصویر نگاهت از پشت شیشه ی ماشین از جلوی چشمانم محو نمیشود...اینکه ان موقع نمیدانستم این اخرین باری است که مهربان ترین چهره و لبخند دنیا را میبینم که دارد برایم دست تکان میدهد.هیچ وقت فکر نمیکردم این اولین و اخرین باری است که شما به خانه ی ما امدید...از وقتی شنیدم که دیگر نیستید تمام مدت صدای دلنشینتان توی گوشم پلی میشود...همین سلام عزیزم هایتان...همین احوال پرسی ساده ی شما با ان جانی که میگذاشتید اخر اسمم تمام مدت توی گوشم بی وقفه پخش میشود...دلم سوخت نه برای شما برای خودمان که دیگر نمیتوانیم شما را ببینیم که دیگر ان قهقه های از ته دل و خاطره های شیرین و بامزه را پس از چند ماه دوری دیگر از هیچ کسی نمیشنویم...میدانید باورم نمیشود که رفته اید...رفتنتان ان قدر ناگهانی بود که همه را بهت زده کند...ارزو میکردم کاش دور نبودید تا میتوانستم پنجشنبه ها برایتان گل بیاورم...چرا ادم های خوب اینقدر زود میروند؟ تصویر نگاهتان برای همیشه در قاب بهترین خاطراتم نقش بسته است.

+لطفا برایش فاتحه ای بخوانید.


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۸ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

Ðe$igNÊR: M0zHgAN