بی ویرایش نوشت ها

مدتی است که خواب های عجیبی میبینم...بهتر است بگویم خواب های بدرد نخوری میبینم...اخرین باری که از این دست خواب ها دیدم همین دو شب پیش بود.یک راه روی باریک و درازی را از دور میدیدم که من و مامانم داشتیم با هم صحبت میکردیم البته بیشتر شبیه دعوا بود...دوربین که جلوتر میرفت خودم را دیدم که دارم گریه میکنم و مدام به مامان میگویم که تو رو خدا نه... مامان بیخیال شو... اخه چرا...هی این حرف ها را تکرار میکردم...بعد متوجه شدم  که بحث ما سر پوشیدن لباس برای خواستگاریم(!)است(نه که خیلی خوشم میاد توو خوابم میاد :| )...درست یادم نیست که مامان میگفت پیراهن سفیدم را بپوشم یا ان لباسم را که بالا تنه اش که طرحش ابی و سفید است...خلاصه در گیر و دار انتخاب لباس بودیم و من همچنان داشتم گریه میکردم که بیخیال شود...فکر میکنم بالاخره همان سفید را پوشیدم...مثلا قرار شده بود که ما به خانه ی خواستگار برویم...و همان جا بود که فهمیدم خانه ی یکی از دوست های بابا میروم...درست نفهمیدم که چطور شد من توانستم نروم...اما صحنه ی اخری که یادم میاید این است که بابا امده بود ظاهرا ناراحت بود...بعد من همان طور با حالت گریان رفتم بغلش کردم...با گریه میگفتم:بابایی ببخشید تو رو خدا ببخشید ناراحتت کردم اصلا من غلط کردم... دخترت سرافکندت کرد؟ غلط کرد باشه قبول هر چی شما بگی همون کارو میکنم...بابا بذار دستت رو ببوسم تو رو خدا ازم ناراحت نشو...من طاقت ندارم ازم برنجی...همینطور در بغلش گریه میکردم که او هم شروع کرد به گریه کردن...گفت: نه دخترم نه عزیزم...تو ببخش...تو حق داری...و چند دقیقه ای همینطور داشتیم گریه میکردیم که از خواب بیدار شدم.

چند شب پیش هم خواب دیدم یکی از خاله هایم که یک دختر و پسر دوقلوی دو ساله دارد...بازهم صاحب یک دوقلوی دیگر شده است و خانه اشان حسابی شلوغ است...و من در بهت و حیرت در حالی که زیر لب میگویم "بیچاره چی میخواد بکشه" به صحنه نگاه میکنم...امشب تولد یکی از پسر خاله هایم بود و ان جا داشتم خوابم را برای خاله ام تعریف میکردم که گفت: تو رو خدا از این کابوس ها برا من نبین...همین دو تا برای من زیادیه حتی فکرشم دیوونم میکنه.

پ ن : خیلی تعجب نکنید برای کسی که ساعت خوابش کلا به هم ریخته است و به جای شب ها صبح ها میخوابد...دیدن چنین خواب هایی انقدر ها هم عجیب نیست.


برچسب‌ها:
روزمره
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

صدای گنجشک های بی قرار به گوشم میرسد…بی انکه خسته شوند یک ریز میخوانند…من اما بی قرار تر از انهاسکوت کرده ام…این چند وقت سعی کرده ام چیزی بنویسم اما دلم یاری نمیکند…فکر میکنم نوشتن هم فراموشم شده باشد…دیگر دلم ان شور قبل را نمیزند که اینجا را باز کنم و زل بزنم به صفحه ی سفید و بنویسم و کامنت های پر مهرتان را بخوانم و شرمسار مهربانیتان شوم…انقدر ننوشته ام که نمیدانم از کجای این چند ماه بنویسم…وبلاگم تنها دلخوشی من بود…شاید هنوز هم باشد…اما دارد خاک میخورد…شبیه خودم شده است شاید هر چند روز یکبار هم کسی سراغش نیاید…دوست داشتم خیلی از روزهایی که نبوده ام باشم و بنویسم…از تمام اتفاقاتی که مرا خوشحال میکرد…از ناراحتی های گاه و بیگاهم…اما…حالا که بودنم ممکن است نوشتنم ممکن نیست…اینجا خیلی سوت و کور است دلم میخواهد باشم و …شما هم باشید لطفا…دلم بیشتر میگیرد وقتی میبینم اکثرتان چندین ماه است که سکوت کرده اید.

راستی سلام.


برچسب‌ها:
سلام
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/٢ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

Ðe$igNÊR: M0zHgAN