بی ویرایش نوشت ها

گاهی باید خیلی ساده حرف زد...حالم خوش نیست....دلداری لطفا...


برچسب‌ها: روزمره

ادامه مطلب
+ ۱۳٩٤/٢/۱٩ ٩:٥٢ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()

این روزها بیشتر از هر وقت دیگری بغض دارم...انگار چیزی ته دلم درد میگیرد و بعد من سعی میکنم بخوابم خودم را ببرم زیر پتو و چشم هایش را ببندم و برایش قصه بگویم که بخوابد که یادش برود بهار های پر بغضش را...اما هر چه بیشتر حواسش را پرت میکنم مثل بچه های لجباز و یک دنده میرسد به اول خط و های های گریه میکند...خیلی حرف ها ته گلویم گیر کرده که نه میتوانم بگویم نه بنویسم این میشود که مجبور میشوم هی بهشان فکر کنم و چپ و راستشان کنم بعد با دستم توی هوا بنویسمشان جایی که فقط خودم میبینم بعد چشم هایم را ببندم و با دست دیگرم پاکشان کنم...دیگر بعد از این همه وقت یاد گرفته ام ارام باشم صبور باشم بیخیال باشم خیلی اتفاقات هر چه هم که درد اور باشند مقطعی نیستند همیشه دردند و تو هی دنبال خودت میکشی نه میتوانی کوله بارش را بگذاری و خودت را برداری و در بروی نه میتوانی بی تفاوت باشی...باید سعی کنی بپذیری راست راستش خیلی چیزها را پذیرفته ام از یک جایی به بعد مجبور میشوی چشم ببندی...چشم بستن را یاد گرفتم ام اما چشم هایم که باز میشوند خیس اند می دانی گاهی چشم بستن یعنی دل کندن من از یک جایی به بعد از خیلی چیزها دل کندم و به خودم دل بستم...تازگی ها فهمیده ام چقدر بی تفاوت شده ام...قبل تر ها وقتی " ت" گفته بود که خیلی صبور و پر طاقتم فقط لبخند زده بودم و معنی لبخندم را گوشه ی لبم مخفی کرده بودم...باز هم باید صبر کنم این روزها خسته ام و بغض دارم...باید بخوابم...باید باز هم چشمانم را ببندم.


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ ۱۳٩٤/٢/۸ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()

اخرین بار زمستان بود...سفیدی برف تن لخت شهر را پوشانده بود...سوز توی استخوان ها میپیچید...انقدر سرد بود که میخواستی از روی دستکش چرمی هم دستت را "ها"کنی..لعنتی ان روزها خیلی به نبود یکباره ی دستهات فکر میکردم...همان موقع که سفت چسبیده بودمشان و گرمایشان صورت سرخم را نوازش میکرد به نبودنشان فکر میکردم...این عادت بد من است همیشه در اوج بودن به افول و نبودن فکرمیکنم...تیکه داده بودیم به پشتی های پاتوق همیشگیمان و من پیچیده بودم در اغوش گرمت و به خوشبختی که ارام ارام روی سرم میخزید فکر میکردم...منتظر نسکافه ی داغی بودیم که از فنجان هم سر بکشیم و مست شویم از این بیخیالی های ناب...تو موهایم را شانه کنی من ببوسمت...تو ببافیشان و من عاشقترت شوم...غرق داشتنت بودم...تلفنم که زنگ خورد به خودم امدم...دیدم دستهایت نیستند...راستی کی از من گرفتیشان؟!


برچسب‌ها: توهمات
+ ۱۳٩٤/۱/٢۳ ۱:٠٧ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()