بی ویرایش نوشت ها

صدای گنجشک های بی قرار به گوشم میرسد…بی انکه خسته شوند یک ریز میخوانند…من اما بی قرار تر از انهاسکوت کرده ام…این چند وقت سعی کرده ام چیزی بنویسم اما دلم یاری نمیکند…فکر میکنم نوشتن هم فراموشم شده باشد…دیگر دلم ان شور قبل را نمیزند که اینجا را باز کنم و زل بزنم به صفحه ی سفید و بنویسم و کامنت های پر مهرتان را بخوانم و شرمسار مهربانیتان شوم…انقدر ننوشته ام که نمیدانم از کجای این چند ماه بنویسم…وبلاگم تنها دلخوشی من بود…شاید هنوز هم باشد…اما دارد خاک میخورد…شبیه خودم شده است شاید هر چند روز یکبار هم کسی سراغش نیاید…دوست داشتم خیلی از روزهایی که نبوده ام باشم و بنویسم…از تمام اتفاقاتی که مرا خوشحال میکرد…از ناراحتی های گاه و بیگاهم…اما…حالا که بودنم ممکن است نوشتنم ممکن نیست…اینجا خیلی سوت و کور است دلم میخواهد باشم و …شما هم باشید لطفا…دلم بیشتر میگیرد وقتی میبینم اکثرتان چندین ماه است که سکوت کرده اید.راستی سلام.
برچسب‌ها:
سلام
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/٢ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده چوب کبریت نظرات ()

Ðe$igNÊR: M0zHgAN