بی ویرایش نوشت ها

تابستان امده...من بیکار شده ام چیزی که تمام سال ارزویش را میکنم و برایش برنامه میریزم...10 روز از تابستان گذشته و من نمیدانم این 10 روز چطوری گذشت...چقدر زود...من کلی برنامه داشتم که حالا هر چقدر فکر میکنم جز چند تای انها چیز دیگری یادم نمیاید...فکر میکنم تابستان باید کمی بیشتر از صبح تا شب روی تخت ولو شدن و در نت گشتن باشد...یک جور نفس زندگی است...که من دارم با هیچ کاری نکردن نفسش را حبس میکنم. اما تصمیماتی که گرفته ام و باید عملی شوند:

1-کتاب خواندن:این یکی را حتما انجام میدهم استارتش را دیروز با کتاب "بیشعوری" نوشته ی "خاویر کرمنت" زدم...بنظرم کتاب خوبی است توصیه میکنم بخوانید اگر تا حالا نخوانده اید.

2-زبان: سه سالی میشود که دست به کتاب ها و فلش های انگلیسی نزدم...بعد اگر بخواهم یک جا از یک لغتی استفاده کنم و یادم نیاید اعصابم بهم میریزد و از دست خودم دلخور میشوم که چرا اینقدر تنبلی میکنم...البته در این مورد هم شروع به دیدن فیلم کرده ام...فیلم های بدون زیر نویس میبینم و تقریبا 80% متوجه حرف ها میشوم خداروشکر هنوز خیلی چیزها را یادم است...و قدم بعدی فعلا دارم با خودم فکر میکنم اگر کلاس بروم بهتر است یا اینکه خودم شروع به خواندن کتاب و لغت کنم هنوز با خودم سر این یک مورد درگیرم ولی حتما تا اخر هفته به توافق میرسیم.

3-کلاس هنری:توضیحات این یکی بماند بعدن اگر رفتم مفصل تر مینویسم.

4-ورزش: شنا یا دوچرخه سواری به صورت تفریحی و هر وقت دلم خواست ی طور.

5-اگر موردی بود اضافه میکنم...

 

برچسب‌ها: روزمره

ادامه مطلب
+ ۱٠ تیر ۱۳٩٤ ۱:۱٦ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()

17 امین روز اخرین ماه بهاری بود که همین چند روز پیش ارشیو شد...امتحان داشتم...اصلا خوب نبود اعصابم را بهم ریخته بود مدام به خودم لعنت میفرستادم که چرا اینجوری شد...قرار به این نبود...و خلاصه همین که گریه نکردم کلی بود...بعد برگشته بودم در اتاق را بسته بودم اتاق را تاریک کرده بودم سرم را گذاشته بودم پایین تخت و پتو را تا بالای سرم کشیده بودم...دلم خواب میخواست که فراموشم شود...چند ساعت بی وقفه با خواب های اشفته خوابیده بودم...مامان که دیده بودم حالم خوب نیست اصرار کرد باهم برویم بیرون که بهتر شوم و کلی هم دلداریم داد...قبول کردم وقتی برگشتیم...کوچه شلوغ شده بود...صدای شیون میامد...توی تاریکی نسبی کوچه فقط چن تا مرد دیده میشد که انگار منتطر چیزی هستند حالتشان داد میزد که اتفاقی افتاده است...تعجب کردم ولی بیخیال این ها کلید را توی قفل چرخاندم و رفتیم داخل...مدتی بعد صداها بیشتر شد پلیس امد...امبولانس خبر کرده بودند...معلوم بود حتما کسی فوت کرده اما نمیدانستم چه کسی نمیدانستم کدام خانه باید سیاه پوش شوند...مدتی بعد فهمیدم پسر حدودا 18...19 ساله ی همسایه خود کشی کرده ...بعد دیگر هیچ صدایی جز صدای جیغ و داد مادرش را نشنیدم...تمام مدت خودم را میگذاشتم جای مادرش بعد میدیدم نمیشود  ارام شد نمیشود داد نزد...کم دردی نبود...بعد از این همه سال یک دفعه ببینی عزیزت را نداری و جای بوسیدن صورتش باید سنگ قبرش را ببوسی...دیدم ادم باید خیلی قوی باشد که له نشود زیر این همه درد...دیدم حق دارد ساعت 3  نصفه شب داد بزند...بعد فکر کردم ادم بخاطر مادرش هم که شده باید قوی باشد...بخندد...حالش خوب باشد...فقط برای مادرش خوب باشد...بعدتر فکر کردم چه اهمیتی دارد من گند زده باشم به امتحانم...اصلا این موضوع چقدر میتواند مهم باشد که یک بعد از ظهر مرا عذاب دهد...بعد بلند شده بودم و صورتم را شسته بودم و دوباره به حال مادر پسرک فکر کرده بودم.

 

برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ ٦ تیر ۱۳٩٤ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()